258 [ خيز و در كاسهء زر آب طربناك انداز ]
1 خيز و در كاسهء زر آب طربناك انداز * پيشتر زانكه شود كاسهء سر خاكانداز
2 عاقبت منزل ما وادى خاموشان است * حاليا غلغله در گنبد افلاك انداز
3 مِلك اين مزرعه دانى كه ثباتى نكند * آتشى از جگر جام ، در املاك انداز
4 به سر سبز تو اى سرو كه چون خاك شوم * ناز از سر بنه و سايه بر اين خاك انداز
5 دل ما را كه ز مار سر زلف تو بخَست * از لب خود به شفاخانهء تِرياك انداز
6 غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند * پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
7 يا رب آن زاهد خودبين كه به جز عيب نديد * دود آهيش در آيينهء ادراك انداز
8 چشم آلودهنظر ، از رخ جانان دور است * بر رخ او نظر از آينهء پاك انداز
9 چون گل از نكهت او جامه قبا كن « حافظ » * وين قبا در ره آن قامت چالاك انداز