250 [ يوسف گمگشته بازآيد به كنعان غم مخور ]
1 يوسف گمگشته بازآيد به كنعان غم مخور * كلبهء احزان شود روزى گلستان غم مخور
2 اين دل غمديده حالش به شود دل بد مكن * وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور
3 دور گردون گر دو روزى بر مراد ما نگشت * دايماً يكسان نباشد حال دوران غم مخور
4 گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن * چتر گل بر سر كشى اى مرغ خوشخوان غم مخور
5 هان مشو نوميد چون واقف نهاى از سرِّ غيب * باشد اندر پرده بازيهاى پنهان غم مخور
6 در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدم * سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
7 حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب * جمله مىداند خداى حال گردان غم مخور
8 اى دل ار سيل فنا بنياد هستى بركَنَد * چون ترا نوح است كشتيبان ز طوفان غم مخور
9 گرچه منزل بس خطرناكست و مقصد ناپديد * هيچ راهى نيست كآن را نيست پايان غم مخور
10 « حافظا » در كنج فقر و خلوت و شبهاى تار * تا بود وِردت دعا و درس قرآن غم مخور