234 [ ز دل برآمدم و كار برنمىآيد ]
1 ز دل برآمدم و كار بر نمىآيد * ز خود برون شدم و يار درنمىآيد
2 درين خيال به سر شد دريغ ، عمر و هنوز * بلاى زلف درازت به سر نمىآيد
3 چنان به حسرت خاك در تو مىميرم * كه آبزندگىام در نظر نمىآيد
4 بسم حكايت دل هست با نسيم سحر * ولى به بخت من امشب سحر نمىآيد
5 فداى دوست نكرديم عمر و مال ، دريغ * كه كار عشق ز ما اين قَدَر نمىآيد
6 ز بس كه شد دل « حافظ » رميده از همهكس * كنون ز حلقهء زلفت به در نمىآيد