231 [ زهى خجسته زمانى كه يار بازآيد ]
1 زهى خجسته زمانى كه يار بازآيد * به كام غمزدگان غمگسار بازآيد
2 به پيش خيل خيالش كشيدم ابلق چشم * بدان اميد كه آن شهسوار بازآيد
3 در انتظار خدنگش ، همىپَرَد دل صيد * خيال آنكه به رسم شكار بازآيد
4 مقيم بر سر راهش نشستهام چون گَرد * بدان هوس كه بدين رهگذار بازآيد
5 دلى كه با سر زلفين او قرارى كرد * گمان مَبَر كه بدان دل قرار بازآيد
6 چه جُورها كه كشيدند بلبلان از دى * به بوى آنكه دگر نوبهار بازآيد
7 سرشك من نزند موج بر كنار ، چو بحر * اگر ميان وىام در كنار بازآيد
8 اگر نه در خم چوگان او رود سر من * ز سر چه گويم و سر خود چه كار بازآيد
9 ز نقشبندِ قضا هست اميد آن « حافظ » * كه همچو سرو به دستت نگار بازآيد