تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣

229 [ دست از طلب ندارم تا كام من برآيد ]

1 دست از طلب ندارم تا كام من برآيد * يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
2 بگشاى تربتم را بعد از وفات و بنگر * كز آتش درونم دود از كفن برآيد
3 بنماى رخ كه خلقى واله شوند و حيران * بگشاى لب كه فرياد از مرد و زن برآيد
4 جان بر لب است و حسرت در دل كه از لبانش * نگرفته هيچ كامى ، جان از بدن برآيد
5 از حسرت دهانش ، آمد به تنگ جانم * خود كام تنگدستان ، كى زان دهن برآيد ؟
6 بر بوى آنكه روزى يابد گلى چو رويت * آيد نسيم و هر دم گِردِ چمن برآيد
7 گويند ذكر خيرش در خيل عشقبازان * هرجا كه نام « حافظ » در انجمن برآيد