206 [ يكدو جامم دى سحرگه اتّفاق افتاده بود ]
1 يكدو جامم دى سحرگه اتّفاق افتاده بود * وز لب ساقى شرابم در مذاق افتاده بود
2 از سر مستى دگر با شاهد عهد شباب * رجعتى مىخواستم ليكن طلاق افتاده بود
3 ساقيا جام دمادم ده كه در سيرِ طريق * هر كه عاشقوش نيامد در نفاق افتاده بود
4 نقش مىبستم كه گيرم گوشهاى زان چشم مست * طاقت صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
5 اى معبّر مژدهاى فرما كه دوشم آفتاب * در شكر خواب صبوحى هم وثاق افتاده بود
6 در مقامات طريقت هر كجا كرديم سِير * عافيت را با نظربازى فراق افتاده بود
7 « حافظ » آن ساعت كه اين نظم پريشان مىنوشت * طاير فكرش به دام اشتياق افتاده بود
8 گر نكردى « نصرت دين شاه يحيى » از كرم * كار ملك و دين ز نظم و اتّساق افتاده بود