207 [ گوهر مخزن اسرار همانست كه بود ]
1 گوهر مخزن اسرار همانست كه بود * حقهء مهر بدان مهر و نشانست كه بود
2 عاشقان مخزن اسرار امانت باشند * لاجرم چشم گهربار ، همانست كه بود
3 از صبا پرس كه ما را همهشب تا دم صبح * بوى زلف تو همان مونس جانست كه بود
4 طالب لعل و گهر نيست و گر نه خورشيد * همچنان در عمل معدن و كانست كه بود
5 كشتهء غمزهء خود را به زيارت درياب * زانكه بيچاره همان دلنگرانست كه بود
6 رنگ خون دل ما را كه نهان مىدارى * همچنان در لب لعل تو عيانست كه بود
7 زلف هندوى تو گفتم كه دگر ره نزند * سالها رفت و بدان سيرت و سانست كه بود
8 « حافظا » بازنما قصهء خونابهء چشم * كه درين چشمه همان آب روانست كه بود