تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥

205 [ دوش مىآمد و رخساره برافروخته بود ]

1 دوش مىآمد و رخساره برافروخته بود * تا كجا باز دل غم‌زده‌اى سوخته بود
2 رسم عاشق‌كشى و شيوهء شهرآشوبى * جامه‌اى بود كه بر قامت او دوخته بود
3 جان عشاق ، سپند رخ خود مىدانست * و آتش چهره بدين كار برافروخته بود
4 كفر زلفش ره دين مىزد و آن سنگين‌دل * در رهش مشعله از چهره برافروخته بود
5 گرچه مىگفت كه زارت بكشم مىديدم * كه نهانش نظرى با من دل‌سوخته بود
6 دل بسى خون به كف آورد ولى ديده بريخت * اللّه اللّه كه تلف كرد و كه اندوخته بود ؟
7 يار مفروش به دنيا كه بسى سود نكرد * آنكه يوسف به زر ناسَره بفروخته بود
8 گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان « حافظ » * يا رب اين قلب‌شناسى ز كه آموخته بود
غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 445 | شمس الدين حافظ