174 [ نه هر كه چهره برافروخت دلبرى داند ]
1 نه هر كه چهره برافروخت دلبرى داند * نه هر كه آينه سازد سكندرى داند
2 نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست * كلاه دارى و آيين سرورى داند
3 وفا و عهد نكو باشد ار بياموزى * و گر نه هر كه تو بينى ستمگرى داند
4 به قد و چهره هر آنكس كه شاه خوبان شد * جهان بگيرد اگر دادگسترى داند
5 بباختم دل ديوانه و ندانستم * كه آدمى بچهاى شيوهء پرى داند
6 مدارِ نقطه بينش ز خال تست مرا * كه قدر گوهر يكدانه گوهرى داند
7 غلام همت آن رند عافيت سوزم * كه در گدا صفتى كيمياگرى داند
8 تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن * كه خواجه خود روش بندهپرورى داند
9 چنين كه مردم چشم من است غرقهء خون * درين محيط ، نه هركس شناورى داند
10 هزار نكته باريكتر ز مو اينجاست * نه هر كه سر بتراشد قلندرى داند
11 ز شعر دلكش « حافظ » كسى شود آگاه * كه لطف طبع و سخن گفتن درى داند