149 [ سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد ]
1 سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد * به دست مرحمت يارم در امّيدواران زد
2 چو پيش صبح ، روشن شد كه حال مهر گردون چيست ؟ * بر آمد خندهاى خوش بر غرور كامكاران زد
3 نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست * گره بگشود از گيسو و بر دلهاى ياران زد
4 من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست * كه چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد
5 كدام آهن دلش آموخت اين آيين عيّارى * كز اول چون برون آمد ره شبزندهداران زد
6 خيال شهسوارى پخت و شد ناگه دل مسكين * خداوندا نگه دارش كه بر قلب سواران زد
7 در آبورنگ رخسارش چه خون خورديم و جان داديم * چو نقش دست داد اول رقم بر جانسپاران زد
8 منش با خرقهء پشمين كجا اندر كمند آرم * ز ره مويى كه مژگانش ره خنجرگذاران زد
9 نظر بر قرعهء توفيق و يُمن دولت شاه است * بده كام دل « حافظ » كه فال بختياران زد
10 شهنشاه مظفر فر شُجاع ملك و دين منصور * كه جود بىدريغش خنده بر ابر بهاران زد
11 از آن ساعت كه جام مى بدست او مشرف شد * زمانه ساغر شادى به ياد ميگساران زد
12 ز شمشير سرافشانش ظفر آنروز بدرخشيد * كه چون خورشيد انجمسوز ، تنها بر هزاران زد
13 دوام عمر و ملك او بخواه از لطف حق اى دل * كه چرخ اين سكّهء دولت به دور روزگاران زد