تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١

148 [ در ازل پرتو حسنت ز تجلّى دم زد ]

1 در ازل پرتو حسنت ز تجلّى دم زد * عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
2 جلوه‌اى كرد رخت ديد ملك عشق نداشت * عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد
3 عقل مىخواست كز آن شعله چراغ افروزد * برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم‌زد
4 مدعى خواست كه آيد به تماشاگه راز * دست غيب آمد و بر سينهء نامحرم زد
5 ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند * دل غم‌ديدهء ما بود كه هم بر غم زد
6 جان علوى هوس چاه زنخدان تو داشت * دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
7 حافظ آن روز طرب‌نامهء عشق تو نوشت * كه قلم بر سر اسباب دل خرّم زد
غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 331 | شمس الدين حافظ