تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥

150 [ راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد ]

1 راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد * شعرى بخوان كه با او رطل گران توان زد
2 بر آستان جانان گر سر توان نهادن * گلبانگ سر بلندى ، بر آسمان توان زد
3 قد خميدهء ما سهلت نمايد ، اما * بر چشم دشمنان تير ، از اين كمان توان زد
4 در خانقه نگنجد اسرار عشق و مستى * جام مى مُغانه هم با مغان توان زد
5 درويش را نباشد برگ سراى سلطان * ماييم و كهنه‌دلقى كآتش در آن توان زد
6 اهل نظر دو عالم ، در يك نظر ببازند * عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
7 گر دولت وصالت خواهد درى گشودن * سرها بدين تخيّل بر آستان توان زد
8 عشق و شباب و رندى مجموعهء مراد است * چون جمع شد معانى ، گوى بيان توان زد
9 از شرم در حجابم ، ساقى تلطفى كن * باشد كه بوسه‌اى خوش بر آن دهان توان زد
10 شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست * گر راهزن تو باشى ، صد كاروان توان زد
11 بر جويبار چشمم گر سايه افكند دوست * بر خاك رهگذارش آب‌روان توان زد
12 « حافظ » به حق قرآن كز شيد و زرق ، بازآى * باشد كه گوى عيشى در اين ميان توان زد