147 [ دمى با غم بسربردن جهان يكسر نمىارزد ]
1 دمى با غم بسربردن جهان يكسر نمىارزد * به مى به فروش دلق ما كزين بهتر نمىارزد
2 به كوى مىفروشانش به جامى بر نمىگيرند * زهى سجادهء تقوا كه يك ساغر نمىارزد
3 رقيبم سرزنشها كرد كز اين باب رخ برتاب * چه افتاد اين سر ما را كه خاك در نمىارزد
4 شكوه تاج سلطانى كه بيم جان درو درج است * كلاهى دلكش است امّا به ترك سر نمىارزد
5 چه آسان مىنمود اول غم دريا به بوى سود * غلط كردم كه اين طوفان به صد گوهر نمىارزد
6 ترا آن به كه روى خود ز مشتاقان بپوشانى * كه شادى جهانگيرى غم لشكر نمىارزد
7 چو « حافظ » در قناعت كوش و از دنياى دون بگذر * كه يك جو منّت دو نان به صد من زر نمىارزد