تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥

145 [ دلم جز مهرِ مهرويان طريقى برنمىگيرد ]

1 دلم جز مهرِ مهرويان طريقى برنمىگيرد * ز هر در مىدهم پندش و ليكن درنمىگيرد
2 خدا را اى نصيحتگو ، حديث از مطرب و مى گو * كه نقشى در خيال ما ازين خوش‌تر نمىگيرد
3 صراحى مىكشم پنهان و مردم دفتر انگارند * عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمىگيرد
4 من اين دلق مرقّع را بخواهم سوختن روزى * كه پير مىفروشانش به جامى بر نمىگيرد
5 ازآن‌رو هست ياران را صفاها با مى لعلش * كه غير از راستى نقشى در آن جوهر نمىگيرد
6 نصيحت‌گوى رندان را كه با حكم قضا جنگ است * دلش بس تنگ مىبينم مگر ساغر نمىگيرد
7 ميان گريه مىخندم كه چون شمع اندرين مجلس * زبان آتشينم هست ، ليكن در نمىگيرد
8 سر و چشمى چنين دلكش تو گويى چشم ازو برگير * برو كاين وعظ بىمعنى ، مرا در سر نمىگيرد
9 من آن آيينه را روزى به دست آرم سكندروار * اگر مىگيرد اين آتش زمانى ور نمىگيرد
10 چه خوش صيد دلم كردى بنازم چشم مستت را * كه كس آهوى وحشى را ازين خوش‌تر نمىگيرد
11 سخن در احتياج ما و استغناى معشوق است * چه سود افسونگرى اى دل چو در دلبر نمىگيرد
12 خدا را رحمى اى منعم كه درويش سر كويت * درى ديگر نمىداند رهى ديگر نمىگيرد
13 بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم * كه سر تا پاى « حافظ » را چرا در زر نمىگيرد