143 [ بَريدِ باد صبا دوشم آگهى آورد ]
1 بَريدِ باد صبا دوشم آگهى آورد * كه روز محنت و غم رو به كوتهى آورد
2 به مطربان صبوحى دهيم جامهء چاك * بدين نويد كه باد سحرگهى آورد
3 بيا بيا كه تو حور بهشت را رضوان * بدين جهان ز براى دل رهى آورد
4 همىرويم به شيراز با عنايت دوست * زهى رفيق كه بختم به همرهى آورد
5 به جبر خاطر ما كوش كاين كلاهِ نمد * بسا شكست كه بر افسر شهى آورد
6 چه نالهها كه رسيد از دلم به خرگه ماه * چو باد عارض آن ماهِ خرگهى آورد
7 رساند رايت منصور بر فلك « حافظ » * كه التجا به جناب شهنشهى آورد