تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩

142 [ صبا وقت سحر بويى ز زلف يار مىآورد ]

1 صبا وقت سحر بويى ز زلف يار مىآورد * دل شوريدهء ما را به بو در كار مىآورد
2 من آن شكل صنوبر را ز باغ سينه بر كندم * كه هر گل كز غمش بشكفت محنت بار مىآورد
3 ز بيم غارت عشقش دل اندر خون رها كردم * ولى مىريخت خون و ره بدان هنجار مىآورد
4 فروغ ماه مىديدم ز بام قصر او روشن * كه روى از شرم آن خورشيد در ديوار مىآورد
5 به قول مطرب و ساقى برون رفتم گه‌وبىگه * كز آن راه گران قاصد خبر دشوار مىآورد
6 سراسر بخشش جانان طريق لطف و احسان بود * اگر تسبيح مىفرمود و گر زنار مىآورد
7 عفا الله چين ابرويش اگر چه ناتوانم كرد * به رحمت هم پيامى بر سر بيمار مىآورد
8 عجب مىداشتم ديشب ز « حافظ » جام و پيمانه * ولى منعش نمىكردم كه صوفىوار مىآورد