121 [ شاهد آن نيست كه مويى و ميانى دارد ]
1 شاهد آن نيست كه مويى و ميانى دارد * بندهء طلعت آن باش كه آنى دارد
2 شيوهء حور و پرى خوب و لطيفست ولى * خوبى آنست و لطافت كه فلانى دارد
3 چشمهء چشم مرا اى گل خندان درياب * كه به امّيد تو خوش آبروانى دارد
4 گوى خوبى كه برد از تو كه خورشيد آنجا * نه سواريست كه در دست ، عنانى دارد
5 دلنشين شد سخنم تا تو قبولش كردى * آرى آرى سخن عشق ، نشانى دارد
6 خم ابروى تو در صنعت تيراندازى * بستد از دست ، هر آنكس كه كمانى دارد
7 در ره عشق نشد كس به يقين محرم راز * هر كسى بر حسب فهم ، گمانى دارد
8 با خرابات نشينان ز كرامات ملاف * هر سخن وقتى و هر نكته مكانى دارد
9 مرغ زيرك نزند در چمنش پرده سراى * هر بهارى كه به دنباله خزانى دارد
10 مدعى گو لغز و نكته به حافظ مفروش * كلك ما نيز زبانى و بيانى دارد