74 [ روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست ]
1 روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست * منّت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست
2 ناظر روى تو صاحبنظرانند ، ولى * سرِّ گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست
3 اشك غمّاز من ار سرخ بر آمد ، چه عجب * خجل از كردهء خود ، پردهدرى نيست كه نيست
4 تا به دامن ننشنيد ز نسيمت گردى * سيلْخيز از نظرم رهگذرى نيست كه نيست
5 تا دم از شام سر زلف تو هرجا نزند * با صبا گفت و شنيدم سحرى نيست كه نيست
6 من ازين طالع شوريده ، به رنجم ورنه * بهرهمند از سر كويت دگرى نيست كه نيست
7 از حياى لب شيرين تو اى چشمهء نوش * غرق آب و عرق اكنون شكرى نيست كه نيست
8 مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز * ورنه در مجلس رندان ، خبرى نيست كه نيست
9 شير در باديهء عشق تو روباه شود * آه ازين راه كه در وى خطرى نيست كه نيست
10 آب چشمم كه بر او منّت خاك درِ تُست * زير صد منّت او خاك درى نيست كه نيست
11 از وجود اين قَدرَم نام و نشان هست كه هست * ورنه از ضعف ، در اينجا اثرى نيست كه نيست
12 به جز اين نكته كه حافظ ز تو ناخشنودست * در سراپاى وجودت هنرى نيست كه نيست