73 [ بحريست بحر عشق كه هيچش كناره نيست ]
1 بحريست بحر عشق كه هيچش كناره نيست * آنجا جز آنكه جان بسپارند ، چاره نيست
2 هر دم كه دل به عشق دهى ، خوش دمى بود * در كار خير ، حاجت هيچ استخاره نيست
3 ما را ز منع عقل مترسان و مى بيار * كآن شحنه در ولايت ما هيچكاره نيست
4 از چشم خود بپرس كه ما را كه مىكُشد * جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست
5 او را به چشم پاك توان ديد چون هلال * هر ديده جاى جلوهء آن ماهپاره نيست
6 فرصت شمر طريقهء رندى كه اين نشان * چون راه گنج ، بر همهكس آشكاره نيست
7 نگرفت در تو گريهء حافظ به هيچ روى * حيران آن دلم كه كم از سنگ خاره نيست