لابه بسيار نمودم كه مرو سود نداشت * زانكه كار از نظر رحمت سلطان مىرفت
پادشاها ز سر لطف و كرم بازش خوان * چه كند سوخته از غايت حرمان مىرفت
« مرگ »
رحمانِ لا يموت چو اين پادشاه را * ديد آنچنان كزو عمل الخير لا يفوت
موتش قرين رحمت خود كرد تا بوَد * تاريخ اين معامله رحمان لا يموت
« زمان ابو اسحاق اينجو »
به عهد سلطنت شاه شيخ ابو اسحاق * به پنج شخص عَجب ملك فارس بود آباد
نخست پادشهى همچو او ولايتبخش * كه جان خويش بپرورد و داد عيش بداد
دگر مربى اسلام شيخ مجد الدين * كه قاضيى بِهْ از و آسمان ندارد ياد
دگر بقيهء ابدال شيخ امين الدين * كه يُمن همّت او كارهاى بسته گشاد
دگر شهنشه دانش عضد كه در تصنيف * بناى كار مواقف به نام شاه نهاد
دگر كريم چو حاجى قوام دريادل * كه نام نيك ببرد از جهان به بخشش و داد
نظير خويش بنگذاشتند و بگذشتند * خداى عزّ و جل جمله را بيامرزاد
« دل ننهادن »
دل منه اى مرد بِخْرد بر سخاى عَمرو و زيد * كس نمىداند كه كارش از كجا خواهد گشاد
رو توكل كن نمىدانى كه نوك كِلْكِ من * نقش هر صورت كه زد نقشى دگر بيرون فتاد
شاه « هرمزم » نديد و بىسخن صد لطف كرد * شاه يزدم ديد و مدحش گفتم و هيچم نداد
كار شاهان اينچنين باشد تو اى حافظ مرنج * داور روزىرسان توفيق و نصرتْشان دهاد
« براى شاه منصور بن شرف الدين مظفر بن محمد »
روح القدس آن سروش فرخ * بر قبهء طارَم زبرجد
مىگفت سحرگهان كه يا رب * در دولت و حشمت مخلّد
بر مسند خسروى بماناد * منصور مظفر محمد
« درخواست وظيفه »
به سمع خواجه رسان اى نَديم وقتشناس * به خلوتى كه در آن اجنبى صبا باشد
لطيفهاى به ميان آر و خوش بخندانش * به نكتهاى كه دلش را بدان رضا باشد
پس آنگهش ز كرم اينقدر به لطف بپرس * كه گر وظيفه تقاضا كنم روا باشد
« تاريخ قتل قوام الدين محمد صاحب عيار »
اعظم قوام دولت و دين آنكه بر درش * از بهر خاكبوس نمودى فلك سجود
با آن وجود و آن عظمت زير خاك رفت * در نصف ماه ذى قعد از عرصهء وجود
تا كس اميد جود ندارد دگر ز كس * آمد حروف سال وفاتش « اميد جود »