« نابينا شدن امير مبارز الدين محمد مظفر به دست فرزندش در سال 760 ه - ق »
دل منه بر دنيا و اسباب او * زانكه از وى كس وفادارى نديد
كس عسل بىنيش ازين دكان نخورد * كس رطب بىخار ازين بستان نچيد
هركه ايامى چراغى برفروخت * چون تمام افروخت بادش دردميد
بىتَكلّف هركه دل در وى نهاد * چون بديدى خصم خود مىپروريد
شاه غازى خسرو گيتىستان * آنكه از شمشير او خون مىچكيد
گه به يك حمله سپاهى مىشكست * گه به هويى قلبگاهى مىدريد
سروران را بىسبب مىكرد حبس * گردنان را بىسخن سر مىبُريد
از نهيبش پنجه مىافكند شير * در بيابان نام او چون مىشنيد
عاقبت شيراز و تبريز و عراق * چون مُسَخَّر كرد وقتش در رسيد
آنكه روشن بد جهانبينش به دو * ميل در چشم جهانبينش كشيد
« تاريخ مرگ »
برادر خواجه عادل طابَ مثواه * پس از پنجاه و نه سال از حياتش
به سوى روضهء رضوان سفر كرد * خدا راضى ز افعال و صفاتش
خليل عادلش پيوسته برخوان * وز آنجا فهم كن سال وفاتش
« بخشش »
بر تو خوانم ز دفتر اخلاق * آيتى در وفا و در بخشش
هركه بخراشدت جگر به جفا * همچو كانِ كريم زربخشش
كم مباش از درخت سايه فكن * هركه سنگت زند ثمر بخشش
از صدف ياد گير نكتهء حِلْم * هركه بُرَّد سرت گهر بخشش
« صوفى صافى »
آن حبهء خضرا خور كز روى سبك روحى * هر كاو بخورد يك جو بر سيخ زند سى مرغ
آن لقمه كه صوفى را در معرفت اندازد * يكذره و صد مستى ، يك دانه و صد سيمرغ
« حسن نظم »
حسن اين نظم از بيان مستغنى است * بر فروغ خور كسى گويد دليل
آفرين بر كلك نقاشى كه داد * بكر معنى را چنين حسنى جميل
عقل در حسنش نمىيابد بدل * طبع در لطفش نمىبيند بديل
معجز است اين نظم يا سحر حلال * هاتف آورد اين سخن يا جبرئيل
كس نداند گفت رمزى زين نمَط * كس نيارد سُفت دُر زين قبيل