رنج
« قصيدهء ديگر »
تنم ز رنج فراوان همىنياسايد * دلم ز انده بىحد همىبفرسايد
بخار حسرت چون بر شود ز دل به سرم * ز ديدگان نم بارانِ غم فروآيد
ز بس غمان كه بديدم چنان شدم كه مرا * ازين پس آنچه غمى پيش چشم دل آيد
دو چشم من رخ من زرد ديد و نتوانست * از آن به خون دل آن را همىبيندايد
و گر ببيند بدخواه روى من روزى * به چشم او رخ من زرد رنگ ننمايد
لقب نهادم از اين روز فضل را محنت * مگر كه فضل من از من زمانه بربايد
فلك چو شادى من ديد مر مرا نشمرد * كنون كه مىدهدم دم كه غم همىآيد
چو من به مهر دل خويشتن درو بندم * حجاب دور كند فتنهاى پديد آيد
چرا نگريد چشم و چرا ننالد گوش * چگونه كم نشود صبر و غم نيفزايد
چو دوستدار من از من گرفت بيزارى * مگر كه دشمن بر من همىببخشايد
اگر ننالم گويند نيست حاجتمند * و گر بنالم گويند ژاژ مىخايد
غمى نباشد از آنكه خداى عزّ و جلّ * درى نبندد تا ديگرى بگْشايد
امام رضا ( ع )
« نظافت از اخلاق پيامبران است »
تحف العقول / ص 706
« تاريخ وفات بهاء الدين »
بهاء الحق و الدين طابَ مثواه * امام سنت و شيخ جماعت
چو مىرفت از جهان اين بيت مىخواند * بر اهل فضل و ارباب بَراعت
به طاعت قرب ايزد مىتوان يافت * قدم در نه گرت هست استطاعت
بدين دستور تاريخ وفاتش * برون آر از حروف " قرب و طاعت "
براى بهاء الدين
قوّهء شاعرهء من سَحَر از فرط ملال * متنفّر شده از بنده گريزان مىرفت
چون همىگفتمش اى مونس ديرينه مرو * سخت مىگفت و دلآرزده و گريان مىرفت
نقش خوارزم و خيال لب جيحون مىبست * با هزاران گِله از ملك سليمان مىرفت
مىشد آنكس كه چو او چارهء من كس نشناخت * من همىديدم و از كالبدم جان مىرفت
گفتم اكنون سخن خوش كه بگويد با من * كان شكر لهجهء خوشگوى سخندان مىرفت