تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 678

مساهمون:

ص٦٧٨

رنج

« قصيدهء ديگر »
تنم ز رنج فراوان همىنياسايد * دلم ز انده بىحد همىبفرسايد بخار حسرت چون بر شود ز دل به سرم * ز ديدگان نم بارانِ غم فروآيد ز بس غمان كه بديدم چنان شدم كه مرا * ازين پس آنچه غمى پيش چشم دل آيد دو چشم من رخ من زرد ديد و نتوانست * از آن به خون دل آن را همىبيندايد و گر ببيند بدخواه روى من روزى * به چشم او رخ من زرد رنگ ننمايد لقب نهادم از اين روز فضل را محنت * مگر كه فضل من از من زمانه بربايد فلك چو شادى من ديد مر مرا نشمرد * كنون كه مىدهدم دم كه غم همىآيد چو من به مهر دل خويشتن درو بندم * حجاب دور كند فتنه‌اى پديد آيد چرا نگريد چشم و چرا ننالد گوش * چگونه كم نشود صبر و غم نيفزايد چو دوستدار من از من گرفت بيزارى * مگر كه دشمن بر من همىببخشايد اگر ننالم گويند نيست حاجتمند * و گر بنالم گويند ژاژ مىخايد غمى نباشد از آنكه خداى عزّ و جلّ * درى نبندد تا ديگرى بگْشايد
امام رضا ( ع ) « نظافت از اخلاق پيامبران است » تحف العقول / ص 706

« تاريخ وفات بهاء الدين »

بهاء الحق و الدين طابَ مثواه * امام سنت و شيخ جماعت چو مىرفت از جهان اين بيت مىخواند * بر اهل فضل و ارباب بَراعت به طاعت قرب ايزد مىتوان يافت * قدم در نه گرت هست استطاعت بدين دستور تاريخ وفاتش * برون آر از حروف " قرب و طاعت "

براى بهاء الدين

قوّهء شاعرهء من سَحَر از فرط ملال * متنفّر شده از بنده گريزان مىرفت چون همىگفتمش اى مونس ديرينه مرو * سخت مىگفت و دل‌آرزده و گريان مىرفت نقش خوارزم و خيال لب جيحون مىبست * با هزاران گِله از ملك سليمان مىرفت مىشد آن‌كس كه چو او چارهء من كس نشناخت * من همىديدم و از كالبدم جان مىرفت گفتم اكنون سخن خوش كه بگويد با من * كان شكر لهجهء خوش‌گوى سخن‌دان مىرفت
ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 678 | شمس الدين حافظ