« شعر حافظ »
گل قند شعر من ز بنفشه شكررباست * زان غيرت طبر زد و كعب الغزال شد
بادا دهانْش تلخ كه عيب نبات كرد * خاكش به سر كه منكر آب زلال شد
هركس كه كور زاد ز مادر به عمر خويش * كى مشترى شاهد صاحب جمال شد
« عمر »
بگذشتنِ فرصت اى برادر * در گرم رَوى چو ميغ باشد
درياب كه عمر بس عزيزست * گر فوت شود دريغ باشد
« قطعهء زيباى عشق »
شمّهاى از داستان عشق شورانگيزِ ماست * اين حكايتها كه از فرهاد و شيرين كردهاند
هيچ مژگان دراز و عشوهء جادو نكرد * آنچه آن زلف سياه و موى مشكين كردهاند
ساقيا مى ده كه با حكم ازل تدبير نيست * قابل تغيير نبود آنچه تعيين كردهاند
در سفالين كاسهء رندان به خوارى منگريد * كاين حريفان خدمت جام جهانبين كردهاند
نَكْهتى جانبخش دارد خاك كوى دلبران * عارفان ز آنجا مشام عقل مشكين كردهاند
شهپر زاغ و زَغَن زيباى صيد و قيد نيست * اين كرامت همره شهباز و شاهين كردهاند
ساقيا ديوانهيى چون من كى اندر بركشد * دختر رَز را كه نقد عقل كابين كردهاند
خاكيان بىبهرهاند از جرعهء كأس الكرام * اين تطاول بين كه با عشاق مسكين كردهاند
« چرخ روزگار »
فساد چرخ نبينند و نشوند همى * كه چشمها همه كورست و گوشها همه كر
بسا كسا كه مه و مِهر باشدش بالين * به عاقبت ز گل و خشت گرددش بستر
چه فايده ز زره يا گشاد تير قضا * چه منفعت ز پسر بانفاذ حكم قدَر
اگر ز آهن و پولاد سور حصن كنى * حواله چون برسد زود اجل بكوبد در
درى كه بر تو گشايند در هوى مگشاى * رهى كه بر تو نمايند در هوس مسپر
غبار چرخ ببين و نهاد دورنگر * بساط حرص نورد و لباس آز بدر
« بخت سياه »
به گوش هوش رهى منهىاى ندا درداد * ز حضرت احد لا إله الا اللّه
كه اى عزيز ! كسى را كه خواريست نصيب * حقيقت آنكه نيابد به زور منصب و جاه
به آبزمزم و كوثر سفيد نتوان كرد * گليم بخت كسى را كه بافتند سياه