بيا ساقى ، آن آب انديشهسوز * كه گر شير نوشد شود بيشهسوز
بده ، تا شوم بر فلك شيرگير * بهم برزنم دام اين گرگ پير !
بيا ساقى ، آن مى كه حور بهشت * عبير ملائك درو مىسرشت
بده تا بخورى بر آتش نهم * دماغ خرد تا ابد خوش كنم
بيا ساقى ، آن مى كه عكسش ز جام * به كيخسرو و جم فرستد ، پيام
بده ، تا بگويم به آوازِ نِى * كه جمشيد كى بود و كاووس كى
دم از سِير اين دير ديرينه زن * صلايى به شاهان پيشينه زن
بده ساقى ، آن مى كه شاهى دهد * به پاكى او دل گواهى دهد
به من ده كه سلطان دل بودهام * كنون دورم از وى كه آلودهام
مىام ده مگر گردم از عيب پاك * شوم ايمن از فكرت هولناك
شرابم ده و روى دولت ببين * خرابم كن و گنج حكمت ببين
چو شد باغ روحانيان مسكنم * در اينجا چرا تخته بند تنم ؟
من آنم كه چون جام گيرم بدست * ببينم در آن آينه هرچه مست
به مستى درِ پارسايى زنم * دم خسروى در گدايى زنم
كه حافظ چو مستانه سازد سرود * ز چرخش دهد رود زهره درود
بيا ساقى از بىوفايى عمر * بترس وز مى كن گدايى عمر
كه مى عمر را مىبيفزايدت * درى هردم از غيب بگشايدت
بيا ساقى از مى بنه مجلسى * كه دنيا ندارد وفا با كسى
حباب مىات داد از اين نكته ياد * كه چون برد باد افسر كيقباد
بيا ساقى از مى طلب كامِ دل * كه بىمى نديدم من آرام دل
گر از وصل جان ، تن صبورى كند * دل از مَى ، تواند كه دورى كند
بيا ساقى اين جام پر كن ز مى * كه گويم ترا حال كسرى و كى
بيا ساقى ايمن چه باشى ز دهر * بر آنست كِت خون بريزد به قهر
بيا ساقى با ما مكن سركشى * كه از خاكى آخر نه از آتشى
قدح پر كن از مى كه مَى ، خوش بود * خصوصا كه صافى بىغش بود
بيا ساقى آن راح ريحان نسيم * به من ده كه نه زر بماند نه سيم
بيا ساقى آن بادهء لعل صاف * بده تا كى از شِيد و تزوير و لاف
ز تسبيح و خرقه ملولم تمام * به مى رهن كن هردو را و السلام
بيا ساقى از گنج ديرِ مغان * مشو دور كاينجاست گنج روان
ورَت كس بگويد مرو سوى دير * جوابش چه گويى ، بگو شببهخير
بيا ساقى آن ارغوانى قدح * كه دل زو طرب يابد و جان فرح
به من ده كه از غم خلاصم دهد * نشان ره بزم خاصم دهد
بيا ساقى آن مى كه جانپرور است * دل خسته را همچو جان درخورست
بده كز جهان خيمه بيرون زنم * سراپرده بالاى گردون زنم
بيا ساقى آن جام چون مهر و ماه * بده تا زنم بر فلك بارگاه
ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 666
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٦٦٦