تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 665

مساهمون:

ص٦٦٥
به مى دور كن از دلت گر غمى است * دمى در نيى زن كه عالم دمى است مغنى كجايى بزن بَربطى * بيا ساقى از باده پر كن بطى كه باهم نشينيم و عيشى كنيم * دمى خوش برآريم و طيشى كنيم مغنى ز اشعار من يك غزل * به آهنگ چنگ آور اندر عمل كه تا وجد را چاره‌سازى كنم * برقص آيم و خرقه‌بازى كنم به مستى توان درّ اسرار سُفت * كه در بىخودى راز نتوان نهفت مغنى ملولم دوتايى بزن * به يكتايى او سه‌تايى بزن مغنى بساز اين نوآيين سرود * بگو با حريفان به آواز رود روان بزرگان ز خود شاد كن * ز پرويز و از باربد ياد كن سر فتنه دارد دگر روزگار * من و مستى و فتنهء چشم يار درين جان‌فشان عرصهء رستخيز * تو خون صراحى و ساغر بريز همىبينم از دور گردون شگفت * ندانم كرا خاك خواهد گرفت فريب جهان قصهء روشن است * ببين تا چه زايد شب آبستن است بيا در جهان دل منه زينهار * كسى بر سر پل ندارد قرار همان منزلست اين بيابان دور * كه گم شد درو لشكر سَلم و تور كجا راى پيران لشكر كشش * كجا شيدهء تُرك خنجر كشش نه تنها شد ايوان قصرش بباد * كه كس دخمه‌اش هم ندارد به ياد يكى را قلم زن كند روزگار * يكى را دهد تيغ در روزگار

« ساقىنامه »

بيا ساقى آن مى كه حال آورد * كرامت فزايد ، كمال آورد به من ده ، كه بس بيدل افتاده‌ام * و زين هردو بىحاصل افتاده‌ام بيا ساقى ، آن كيمياى فتوح * كه با گنج قارون دهد عمر نوح بده ، تا برويت گشايند باز * در كامرانىّ و عمر دراز بيا ساقى آن آتش تابناك * كه زردشت مىجويدش زير خاك به من ده كه در كيش رندان مست * چه آتش‌پرست و چه دنياپرست بده ساقى آن مى كزو جام جم * زند لاف بينايى اندر عدم به من ده كه باشم به تأييد جام * چو جم آگه از سرِ عالم مدام بيا ساقى آن جام جم ده مرا * تَعلّل مكن دم‌به‌دم ده مرا كه خوش گفت جمشيد با تاج و گنج * كه يك جو نيرزد سراى سپنج بيا ساقى آن جام چون سلسبيل * كه دل را به فردوس باشد دليل به من ده ، كه طنبور خوش گفت و نى * كه يك جرعه مى بِهْ كه ديهيم كى بيا ساقى آن بكر مستور مست * كه اندر خرابات دارد نشست به من ده ، كه بدنام خواهم شدن * خراب مى و جام خواهم شدن