به مى دور كن از دلت گر غمى است * دمى در نيى زن كه عالم دمى است
مغنى كجايى بزن بَربطى * بيا ساقى از باده پر كن بطى
كه باهم نشينيم و عيشى كنيم * دمى خوش برآريم و طيشى كنيم
مغنى ز اشعار من يك غزل * به آهنگ چنگ آور اندر عمل
كه تا وجد را چارهسازى كنم * برقص آيم و خرقهبازى كنم
به مستى توان درّ اسرار سُفت * كه در بىخودى راز نتوان نهفت
مغنى ملولم دوتايى بزن * به يكتايى او سهتايى بزن
مغنى بساز اين نوآيين سرود * بگو با حريفان به آواز رود
روان بزرگان ز خود شاد كن * ز پرويز و از باربد ياد كن
سر فتنه دارد دگر روزگار * من و مستى و فتنهء چشم يار
درين جانفشان عرصهء رستخيز * تو خون صراحى و ساغر بريز
همىبينم از دور گردون شگفت * ندانم كرا خاك خواهد گرفت
فريب جهان قصهء روشن است * ببين تا چه زايد شب آبستن است
بيا در جهان دل منه زينهار * كسى بر سر پل ندارد قرار
همان منزلست اين بيابان دور * كه گم شد درو لشكر سَلم و تور
كجا راى پيران لشكر كشش * كجا شيدهء تُرك خنجر كشش
نه تنها شد ايوان قصرش بباد * كه كس دخمهاش هم ندارد به ياد
يكى را قلم زن كند روزگار * يكى را دهد تيغ در روزگار
« ساقىنامه »
بيا ساقى آن مى كه حال آورد * كرامت فزايد ، كمال آورد
به من ده ، كه بس بيدل افتادهام * و زين هردو بىحاصل افتادهام
بيا ساقى ، آن كيمياى فتوح * كه با گنج قارون دهد عمر نوح
بده ، تا برويت گشايند باز * در كامرانىّ و عمر دراز
بيا ساقى آن آتش تابناك * كه زردشت مىجويدش زير خاك
به من ده كه در كيش رندان مست * چه آتشپرست و چه دنياپرست
بده ساقى آن مى كزو جام جم * زند لاف بينايى اندر عدم
به من ده كه باشم به تأييد جام * چو جم آگه از سرِ عالم مدام
بيا ساقى آن جام جم ده مرا * تَعلّل مكن دمبهدم ده مرا
كه خوش گفت جمشيد با تاج و گنج * كه يك جو نيرزد سراى سپنج
بيا ساقى آن جام چون سلسبيل * كه دل را به فردوس باشد دليل
به من ده ، كه طنبور خوش گفت و نى * كه يك جرعه مى بِهْ كه ديهيم كى
بيا ساقى آن بكر مستور مست * كه اندر خرابات دارد نشست
به من ده ، كه بدنام خواهم شدن * خراب مى و جام خواهم شدن