تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 663

مساهمون:

ص٦٦٣

« مثنوىها »

آهوى وحشى مقالات نصيحت‌گو

الا اى آهوى وحشى كجايى * مرا با تست چندين آشنايى دو تنها و دو سرگردان دو بىكس * دو راهست و كمين از پيش و از پس بيا تا حال يكديگر بدانيم * مراد هم بجوييم ار توانيم كه مىبينم كه اين دشت مُشوّش * چراگاهى ندارد خرم و خوش كه خواهد شد ، بگوييد ، اى رفيقان * رفيق بىكسان ، يار غريبان مگر خضر مبارك پى درآيد * ز يُمن همتش كارى برآيد مگر وقت عطا پروردن آمد * كه « فالم لا تذرنى فردا » آمد كه روزى رهروى در سرزمينى * به لطفش گفت رند ره‌نشينى كه : اى سالك چه در انبانه دارى ؟ * بيا دامى بنه گر دانه دارى جوابش داد و گفتا : « دانه دارم * ولى سيمرغ مىبايد شكارم » بگفتا چون بدست آرى نشانش ؟ * كه از ما بىنشانست آشيانش چو آن سروِ روان شد كاروانى * ز شاخ سرو مىكن ديده‌بانى برفت و طبع خوش باشم حزين كرد * برادر با برادر كى چنين كرد ؟ چنان بىرحم زد تيغ جدايى * كه گويى خود نبودست آشنايى مده جام مى و پاى گل از دست * ولى غافل مباش از دهرِ سرمست نثار من چه وزن آرد بدين ساز * كه خورشيد غنى شد كيسه‌پرداز لب سرچشمه و يك طرف جويى * نم اشكى و با خود گفت‌وگويى به ياد رفتگان و دوستداران * موافق كرد با ابر بهاران چو نالان آمدت آب‌روان پيش * مدد بخشش از آبِ ديدهء خويش نكرد آن همدم ديرين مدارا * مسلمانان ، مسلمانان ، خدا را ؟ مرا بگذشت آب فُرقت از سر * بدين حالم مدارا نيست درخور مگر خضر مبارك پى تواند * كه اين تنها بدان تنها رساند چرا با بخت خود چندين ستيزيم * چرا از طالع خود مىگريزم هم‌اكنون راه كوى دوست گيرم * اگر ميرم هم اندر راه ميرم غريبان كه حال من ببينند * زمانى بر سر خاكم نشينند غريبانى را غريبان ياد دارند * كه ايشان يكديگر را يادگارند خدايا چارهء بيچارگانى * مرا و جز مرا چاره تو دانى چنان كز شب برآرى روز روشن * از اين انده برآرى شادى من ز هجرانش بسى دارم شكايت * نمىگنجد در اينجا اين حكايت تو گوهر بين و از خَرمُهره بگذر * ز طرزى كان نگردد شهره بگذر