بيا ساقى از بادههاى كُهن * به جام پياپى مرا مست كن
چو مستم كنى از مى بىغشت * به مستى بگويم سرود خوشت
بيا ساقى اكنون كه شد چون بهشت * ز روى تو اين بزم عنبر سرشت
خذ الجام لا تخش فيه الجناح * كه در باغ جنت بود مى ، مباح
بيا ساقى از مى ندارم گزير * به يك جام باقى مرا دستگير
كه از دور گردون به جان آمدم * روان سوى دير مغان آمدم
بيا ساقى آن بادهء ذوقبخش * بده تا نشينيم بر پشت رخش
تهمتنصفت رو به ميدان كنيم * به كام دل آهنگ جولان كنيم
بيا ساقى آن جام ياقوتوش * كه بر دل گشايد درِ وقت خوش
بده تا خرد را قلم دركشم * ز مستى به عالم عَلَم دركشم
ز جام دمادم دمى دم زنيم * ز مى آب بر آتش غم زنيم
كه امروز با يكدگر مىخوريم * چو فرصت نباشد دگر كى خوريم
كه آنان كه بزم طرب باختند * به بزم طرب هم بپرداختند
ازين دامگه ديولاخ مغاك * برفتند و بردند حسرت به خاك
برين تخت پيروزه پيروز كيست * برين كاخ ده روزه بهروز كيست
دريغا جوانى كه بر باد رفت * خُنُك آنكه با دانش و داد رفت
بده ساقى آن مى كه تا دم زنيم * قدم بر سر هردو عالم زنيم
سبك باش و رَطْل گرانم بده * و گر فاش نتوان نهانم بده
كسى كو زدى كوس پر پشت پيل * زدندش به ناكام كوس رحيل
تباشير صبح از طبقهاى نور * به گوش آيدم هردم از لفظ حور
كه اى خوشنوا مرغ شيريننفس * بجنبان پروبال و بشكن قفس
بر ايوان شش طاق اخضرنشين * به منزلگه جان نشيمن نشين
كه فيروز روزى منوچهرچهر * شنيدى كه در عهد بوذرجمهر
نوشتند بر جام نوشيروان * از آن پيش كز ما نيابى نشان
ز ما بشنو اين پند و آموزگار * يكى نكته از گردش روزگار
كه اين منزل درد و جاى غم است * درين دامگه شادمانى كم است
بدين شادمانيم كز درد و غم * نداريم غم گر نداريم هم
كدامست جام جم و جم كجاست * سليمان كجا رفت و خاتم كجاست
كه مىداند از فيلسوفان حى * كه جمشيد كى بود و كاووس كى
چو سوى عدم گام برداشتند * درين بُقْعه جز نام نگذاشتند
چه بندى دل اندر سپنجىسراى * كه چون بگذرى بازنايى بجاى
درو بستن دل ز ديوانگى است * به دو آشنايى ز بيگانگى است
در اين دار ششدر نيابى بكام * محل سرور و مقام مرام
بده ساقى آن آب آتش خواص * كز آن آب يابم ز آتش خلاص
كه در آتشست اين دل روشنم * همانا كه آبى بر آتش زنم
ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 667
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٦٦٧