تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 668

مساهمون:

ص٦٦٨
بده ساقى آن آب ياقوت رنگ * كه برد از رخ لعل و ياقوت رنگ روان در ده آن آب عين روان * نه آب‌روان كافتاب روان برين سقف نُه‌پايهء پنج طاق * توان زد به يك جام مى چارطاق كه بر بام نه قُبهء بىستون * توان شد گر از خود توان شد برون تو گر عاقلى خيز و ديوانه شو * مريز آب خود خاك ميخانه شو مشو قيد اين دير خاكى مباد * كه ناگه دهد همچو خاكت بباد بده ساقى آن خسروانى قَدَح * كه دل را بيفزايد و جان فرح مراد از قدح بادهء سرمديست * و زين باده مقصود ما بيخوديست جوانى چو برق يَمانى گذشت * چو باد صبا زندگانى گذشت برو ترك اين دار شش در بگوى * بيا دست ازين مارِ نه سر بشوى سر و زر درين ره روان برفشان * ور از رهروانى روان برفشان روان شو روان سوى دار البقا * فنا دان همه شيئى به غير خدا بده ساقى آن گوهر روح‌بخش * دواى دل ريش مجروح بخش كه دوران چو جام از كف جم ربود * اگر عالمى باشدش زان چه سود بده ساقى آن آب افسرده را * بمى زنده ساز اين دل مرده را كه هر پاره خشتى كه بر منظريست * سر كيقبادى و اسكندريست بجز خون شاهان درين طشت نيست * بجز خاك خوبان درين دشت نيست شنيدم كه شوريدهء مىپرست * به ميخانه مىگفت جامى بدست كه گردون گَردان كه دون‌پرورست * ازو شادتر هركه نادانتر است بده ساقى آن تلخِ شيرين‌گوار * كه شيرين بود باده از دست يار كه دارا كه داراى آفاق بود * بدارندگى در جهان طاق بود بدست اجل اين فلك درربود * كه پندارى هرگز در اينجا نبود بيا ساقى از من برو پيش شاه * بگو اين سخن كاى شه جم‌كلاه دل بينوايان مسكين بجوى * پس آنگاه جامِ جهان‌بين بجوى غم اين جهان را كزو نيست نفع * به مى مىتوان كردن از خويش دفع به اقبال داراى ديهيم و تخت * بهين ميوهء خسروانى درخت خديو زمين پادشاه زمان * مه برج دولت شه كامران كه تمكين اورنگ شاهى ازوست * تن‌آسايى مرغ و ماهى ازوست فروغ دل و ديدهء مقبلان * ولىنعمت جمله صاحبدلان جهاندار و دين‌پرور و دادگر * كزو تخت كى گشت با زيب و فر چه گويم دهم شرح آثار او * كه عقلست حيران در اطوار او چو قدر وى از حد وصفست بيش * سر اندازم از عجز و تشوير پيش برآرم به اخلاص دست دعا * كنم روى در حضرت كبريا كه يا رب بآلا و نعماى تو * به اسرار اسماى حُسناى تو به حق كلامت كه آمد قديم * به حق رسول و بخلق عظيم