بده ساقى آن آب ياقوت رنگ * كه برد از رخ لعل و ياقوت رنگ
روان در ده آن آب عين روان * نه آبروان كافتاب روان
برين سقف نُهپايهء پنج طاق * توان زد به يك جام مى چارطاق
كه بر بام نه قُبهء بىستون * توان شد گر از خود توان شد برون
تو گر عاقلى خيز و ديوانه شو * مريز آب خود خاك ميخانه شو
مشو قيد اين دير خاكى مباد * كه ناگه دهد همچو خاكت بباد
بده ساقى آن خسروانى قَدَح * كه دل را بيفزايد و جان فرح
مراد از قدح بادهء سرمديست * و زين باده مقصود ما بيخوديست
جوانى چو برق يَمانى گذشت * چو باد صبا زندگانى گذشت
برو ترك اين دار شش در بگوى * بيا دست ازين مارِ نه سر بشوى
سر و زر درين ره روان برفشان * ور از رهروانى روان برفشان
روان شو روان سوى دار البقا * فنا دان همه شيئى به غير خدا
بده ساقى آن گوهر روحبخش * دواى دل ريش مجروح بخش
كه دوران چو جام از كف جم ربود * اگر عالمى باشدش زان چه سود
بده ساقى آن آب افسرده را * بمى زنده ساز اين دل مرده را
كه هر پاره خشتى كه بر منظريست * سر كيقبادى و اسكندريست
بجز خون شاهان درين طشت نيست * بجز خاك خوبان درين دشت نيست
شنيدم كه شوريدهء مىپرست * به ميخانه مىگفت جامى بدست
كه گردون گَردان كه دونپرورست * ازو شادتر هركه نادانتر است
بده ساقى آن تلخِ شيرينگوار * كه شيرين بود باده از دست يار
كه دارا كه داراى آفاق بود * بدارندگى در جهان طاق بود
بدست اجل اين فلك درربود * كه پندارى هرگز در اينجا نبود
بيا ساقى از من برو پيش شاه * بگو اين سخن كاى شه جمكلاه
دل بينوايان مسكين بجوى * پس آنگاه جامِ جهانبين بجوى
غم اين جهان را كزو نيست نفع * به مى مىتوان كردن از خويش دفع
به اقبال داراى ديهيم و تخت * بهين ميوهء خسروانى درخت
خديو زمين پادشاه زمان * مه برج دولت شه كامران
كه تمكين اورنگ شاهى ازوست * تنآسايى مرغ و ماهى ازوست
فروغ دل و ديدهء مقبلان * ولىنعمت جمله صاحبدلان
جهاندار و دينپرور و دادگر * كزو تخت كى گشت با زيب و فر
چه گويم دهم شرح آثار او * كه عقلست حيران در اطوار او
چو قدر وى از حد وصفست بيش * سر اندازم از عجز و تشوير پيش
برآرم به اخلاص دست دعا * كنم روى در حضرت كبريا
كه يا رب بآلا و نعماى تو * به اسرار اسماى حُسناى تو
به حق كلامت كه آمد قديم * به حق رسول و بخلق عظيم
ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 668
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٦٦٨