چو من ماهىّ كِلْك آرم به تحرير * تو از نون و القلم مىپرس تفسير
رفيقان قدر يكديگر بدانيد * چو معلومست شرح از بر بخوانيد
مقالات نصيحتگو همين است * كه سنگاندازِ هجران در كمين است
روان را با خرد درهم سرشتم * وزان تخمى كه حاصل گشت كِشتم
فرحبخشى درين تركيب پيداست * كه مغز شعر و مغز جان و اجزاست
بيا وز نَكهت اين طيب اميد * مشام جان معطر ساز جاويد
كه اين نافه ز چين جيب حورست * نه ز آن آهو كه از مردم نفورست
مغنىنامه
مُغَنّى كجايى به گلبانگِ رود * به ياد آور آن خسروانى سرود
به مستان نويد سرودى فرست * به ياران رفته درودى فرست
مغنى نواى طرب ساز كن * به قول و غزل قصّه آغاز كن
كه بار غمم بر زمين دوخت پاى * به ضرب اصولم درآور ز جاى
مغنى از آن پرده نقشى بيار * ببين تا چه گفت از حرم پردهدار
چنان بركش آواز خنياگرى * كه ناهيدِ چنگى برقص آورى
مغنى دف و چنگ را ساز ده * به ياران خوش نغمه آواز ده
رهى زن كه صوفى به حالت رود * وصالش به مستى حوالت رود
مغنى بزن چنگ در ارغنون * ببر از دلم فكر دنياى دون
مگر خاطرم بايد آسايشى * چو نبوَد ز غم با وى آلايشى
مغنى بيا با مَنَت جنگ نيست * كفى بر دفى نه گرت چنگ نيست
شنيدم كه چون مىرساند گزند * خروشيدن دف بوَد سودمند
مغنى كجايى كه وقت گلست * ز بلبل چمنها پر از غلغلست
همان به كه خونم به جوش آورى * دمى چنگ را در خروش آورى
مغنى بيا عود بر ساز كن * نوآيين نوايى نو آغاز كن
بيك نغمه درد مرا چاره ساز * دلم نيز چون خرقه صدپاره ساز
مُغَنّى چه باشد كه لطفى كنى * ز نِى بازم آتش به دل افكنى
برون آرى از فكر خود يكدمم * بهم برزنى خانمان غمم
مغنى كجايى نوايى بزن * به ما بىنوايان صلايى بزن
چو خواهد شدن عالم از ما تهى * گدايى بسى بِهْ كه شاهنشهى
مغنى بگو قول و بردار ساز * كه بيچارگان را تويى چارهساز
تو بنماى راه عراقم به رود * كه بنمايم از ديده ، من زندهرود
مغنى بيا بشنو و كار بند * ز قول من اين پند داناپسند
چو غم لشكر آرد بيارا صفى * به چنگ و رَبابى و ناى و دفى
مغنى تو سرِّ مرا محرمى * زمانى به نى زن دم همدمى