تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 664

مساهمون:

ص٦٦٤
چو من ماهىّ كِلْك آرم به تحرير * تو از نون و القلم مىپرس تفسير رفيقان قدر يكديگر بدانيد * چو معلومست شرح از بر بخوانيد مقالات نصيحت‌گو همين است * كه سنگ‌اندازِ هجران در كمين است روان را با خرد درهم سرشتم * وزان تخمى كه حاصل گشت كِشتم فرح‌بخشى درين تركيب پيداست * كه مغز شعر و مغز جان و اجزاست بيا وز نَكهت اين طيب اميد * مشام جان معطر ساز جاويد كه اين نافه ز چين جيب حورست * نه ز آن آهو كه از مردم نفورست

مغنىنامه

مُغَنّى كجايى به گلبانگِ رود * به ياد آور آن خسروانى سرود به مستان نويد سرودى فرست * به ياران رفته درودى فرست مغنى نواى طرب ساز كن * به قول و غزل قصّه آغاز كن كه بار غمم بر زمين دوخت پاى * به ضرب اصولم درآور ز جاى مغنى از آن پرده نقشى بيار * ببين تا چه گفت از حرم پرده‌دار چنان بركش آواز خنياگرى * كه ناهيدِ چنگى برقص آورى مغنى دف و چنگ را ساز ده * به ياران خوش نغمه آواز ده رهى زن كه صوفى به حالت رود * وصالش به مستى حوالت رود مغنى بزن چنگ در ارغنون * ببر از دلم فكر دنياى دون مگر خاطرم بايد آسايشى * چو نبوَد ز غم با وى آلايشى مغنى بيا با مَنَت جنگ نيست * كفى بر دفى نه گرت چنگ نيست شنيدم كه چون مىرساند گزند * خروشيدن دف بوَد سودمند مغنى كجايى كه وقت گلست * ز بلبل چمنها پر از غلغلست همان به كه خونم به جوش آورى * دمى چنگ را در خروش آورى مغنى بيا عود بر ساز كن * نوآيين نوايى نو آغاز كن بيك نغمه درد مرا چاره ساز * دلم نيز چون خرقه صدپاره ساز مُغَنّى چه باشد كه لطفى كنى * ز نِى بازم آتش به دل افكنى برون آرى از فكر خود يك‌دمم * بهم برزنى خانمان غمم مغنى كجايى نوايى بزن * به ما بىنوايان صلايى بزن چو خواهد شدن عالم از ما تهى * گدايى بسى بِهْ كه شاهنشهى مغنى بگو قول و بردار ساز * كه بيچارگان را تويى چاره‌ساز تو بنماى راه عراقم به رود * كه بنمايم از ديده ، من زنده‌رود مغنى بيا بشنو و كار بند * ز قول من اين پند داناپسند چو غم لشكر آرد بيارا صفى * به چنگ و رَبابى و ناى و دفى مغنى تو سرِّ مرا محرمى * زمانى به نى زن دم همدمى