قصيده در مدح حاج قوام الدين صاحب عيار وزير شاه شجاع
ز دلبرى نتوان لاف زد به آسانى * هزار نكته در اين كار هست تا دانى
بجز شكر دهنى مايههاست خوبى را * به خاتمى نتوان زد دمِ سليمانى
هزار سلطنت دلبرى بدان نرسد * كه در دلى به هنر خويش را بگنجانى
چه گردها كه برانگيختى ز هستى من * مباد خسته سمندت كه تيز مىرانى
به همنشينى رندان سرى فرودآور * كه گنجهاست در اين بىسرى و سامانى
بيار بادهء رنگين كه يك حكايت راست * بگويم و نكنم رخنه در مسلمانى
به خاك پاى صبوحىكشان كه تا من مست * ستاده بر در ميخانهام به دربانى
به هيچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم * كه زير خرقه نه زنّار داشت پنهانى