تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 656

مساهمون:

ص٦٥٦

سپيده قصيده در مدح شاه ابو اسحاق اينجو

سپيده دم كه صبا بوى بوستان گيرد * چمن ز لطف هوا نكته بر جَنان گيرد هوا ز نَكْهت گل در چمن تُتق بندد * افق ز عكس شفق رنگ گلستان گيرد نواى چنگ بدانسان زند صلاى صبوح * كه پير صومعه راه در مغان گيرد نِكال شب كه كند در قدح سياهى مشك * در او شرار چراغ سحرگهان گيرد شه سپهر چو زرين سپر كشد در روى * به تيغ صبح و عمود افق جهان گيرد برغم زاغ سيه شاهبازِ زرّين بال * درين مُقَرنَس زنگارى آشيان گيرد به بزمگاه چمن رو كه خوش تماشاييست * كه لاله كاسهء نسرين و ارغوان گيرد چو شهسوار ملك بنگرد به جام صبوح * كه خود به شعشعهء مهر خاوران گيرد چه حالتست كه گل در چمن نمايد رخ * چه آتشست كه در مرغ صبح‌خوان گيرد چه پرتوست كه نور چراغ صبح دهد * چه شعله است كه در شمع آسمان گيرد خيال شاهى اگر نيست در سر حافظ * چرا به تيغ زبان عرصهء جهان گيرد محيط شمس كشد سوى خويش دُرّ خوشاب * كه تا به قبضهء شمشير زرفشان گيرد صبا نگر كه دمادم چو رند شاهدباز * گهى لب گل و گه زلف ضميران گيرد ز اتحاد هيولا و اختلاف صُوَر * خرد ز هر گل و هر نقش صد بيان گيرد من اندر آن ، كه دمِ كيست اين مبارك دم * كه وقت صبح درين تيره خاكدان گيرد چرا به صد غم و حسرت سپهر دايره شكل * مرا چو نقطهء پرگار در ميان گيرد ضمير دل نگشايم به كس مرا آن بِهْ * كه روزگار غيورست و ناگهان گيرد چو شمع هركه به افشاى راز شد مشغول * بسش زمانه چو مقراض در زبان گيرد كجاست ساقى مه‌روى من كه از سر مهر * به چشم مست خودش ساغر گران گيرد پيامى آورد از يار و در پىاش جامى * به شادى رخ آن يار مهربان گيرد نواى مجلس ما را چو بركشد مطرب * گهى طريق عراق و گه اصفهان گيرد فرشته‌اى به حقيقت سروش عالم غيب * كه روضهء كرمش نكته بر جنان گيرد سكندرى كه مقيم حريم او چون خضر * ز فيض خاك درش عمر جاودان گيرد جمال چهرهء اسلام شيخ ابو اسحاق * كه مُلْك در قدمش زيب بوستان گيرد گهى كه بر فلك سرورى عروج كند * نخست پايهء خود فرق فرقدان گيرد چراغ ديدهء محمود آنكه دشمن را * ز برق تيغ وى آتش به دودمان گيرد به اوج ماه رسد موج خون چو تيغ كشد * به تير چرخ برد حمله چون كمان گيرد عروس خاورى از شرم رأى انور او * به جاى خود بود ار راه قيروان گيرد ايا عظيم‌وقارى كه هركه بندهء تُست * ز رفع قدر كمربند توأمان گيرد رسد ز چرخ عطارد هزار تهنيتت * چو فكرتت صفت امر « كن فكان » گيرد مدام در پى طعن است بر حسود و عدوت * سماك رامح از آن روز و شب سنان گيرد فلك چو جلوه‌كنان بنگرد سمند ترا * كمينه پايگهش اوج كهكشان گيرد ملالتى كه كشيدى سعادتى دهدت * كه مشترى نَسَق كار خود از آن گيرد
ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 656 | شمس الدين حافظ