تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 658

مساهمون:

ص٦٥٨
تو آفتاب ملكى و هرجا كه مىروى * چون سايه از قفاى تو دولت بود دوان اركان نپرورد چو تو گوهر به هيچ قرن * گردون نياورد چو تو اختر به صد قران بىطلعت تو جان نگرايد به كالبد * بىنعمت تو مغز نبندد در استخوان هر دانشى كه در دل دفتر نيامدست * دارد چو آب خامهء تو بر سر زبان دست ترا به ابر كه يا رد شبيه كرد * چون بدره‌بدره اين دهد و قطره‌قطره آن با پايهء جلال تو افلاك پايمال * وز دست بحر جود تو در دهر داستان بر چرخ علم ماهى و بر فرق ملك تاج * شرع از تو در حمايت و دين از تو در امان اى خسرو منيع جنابِ رفيع قدر * وى داور عظيم مثالِ رفيع شان علم از تو در حمايت و عقل از تو باشكوه * در چشم فضل نورى و در جسم ملك جان اى آفتاب مُلك كه در جنب همّتت * چون ذرّهء حقير بود گنج شايگان در جنب بحر جود تو از ذره كمتر است * صد گنج شايگان كه ببخشى به رايگان عصمت نهفته رخ به سراپرده‌ات مقيم * دولت گشاده رختِ بقا زير كندلان گردون براى خيمهء خورشيد فَلْكه‌ات * از كوه و ابر ساخته پازير و سايه‌بان اين اطلس مُقَرنَس نُه توى زرنگار * چتر بلند بر سر خرگاه خويش دان بعد از كيان به ملك سليمان نداشت كس * اين‌قدر و اين خزينه و اين لشكر گران بودى درون گلشن و از پردلان تو * در هند بود غلغل و در زنگ بُد فغان در دشت روم خيمه زدى و غريو كوس * تا دشت سند رفت و بيابان سيستان تا قصر زرد تاختى و لرزه اوفتاد * در قصرهاى قيصر و در خانه‌هاى خان آن كيست كو به ملك كند با تو همسرى * از مصر تا به روم وز چين تا به قيروان سال دگر ز قيصرت از روم باجِ سر * وز چينت آورند به درگه خراجِ جان تو شاكرى ز خالق و خلق از تو شاكرند * تو شادمان به دولت و ملك از تو شادمان اينك به طَرْفِ گلشن و بستان همىروى * با بندگان سمند سعادت به زير ران اى ملهمى كه در صف كرّوبيان قدس * فيضى رسد به خاطر پاكت زمان‌زمان اى آشكار پيش دلت هرچه كردگار * دارد به زير پردهء غيب اندرو نهان داده فلك عنان ارادت به دست تو * يعنى كه مَركبم به مراد خودت بران گر كوششيت افتد پر داده‌ام به تير * ور بخششيت بايد زر داده‌ام به كان خصمت كجاست در كف پاى خودش فكن * يار تو كيست بر سر چشم منش نشان هم گام من به خدمت تو گشته منتظم * هم نام من به مدحت تو مانده جاودان
ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 658 | شمس الدين حافظ