تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 657

مساهمون:

ص٦٥٧
از امتحان تو ايام را غرض اينست * كه از صفاى رياضت دلت نشان گيرد و گرنه پايهء عزّت از آن بلندترست * كه روزگار بر او حرف امتحان گيرد دلير در خرد آن‌كس بود كه در همه حال * نخست بنگرد آنگه طريق آن گيرد مذاق جانش ز تلخى غم شود ايمن * كسى كه شكّر شُكر تو در دهان گيرد ز عمر برخورد آن‌كس كه در جميع صفات * نخست بنگرد آنگه طريق آن گيرد چو جاى جنگ نبيند به جام آرد دست * چو وقت كار بود تيغ جان‌ستان گيرد ز لطف غيب به سختى رخ از اميد متاب * كه مغز نغز مكان اندر استخوان گيرد شكر كمال حلاوت پس از رياضت يافت * نخست درشكن تنگ از آن مكان گيرد در آن مقام كه سيل حوادث از چپ و راست * چنان رسد كه امان از ميان كران گيرد چه غم بود به همه حال كوه ثابت را * كه حمله‌هاى چنان قُلزمى جهان گيرد اگرچه خصم تو گستاخ مىرود حالى * تو شاد باش كه گستاخيش عِنان گيرد كه هرچه در حق اين خاندان دولت گفت * جزاش در زن و فرزند و خانمان گيرد زمان عمر تو پاينده باد كين نعمت * عطيه‌ايست كه در كار انس و جان گيرد سر ملوك سخن حافظ است از آن هردم * به ذو الفقار سخن عرصهء بيان گيرد .
امير مؤمنان على ( ع ) فرمود : دانش ، راه را به تو نشان مىدهد و عمل ، تو را به منتهى درجه كمال مىرساند . غرر الحكم / ج 1 / ص 92

قصيده در مدح شاه شجاع

شد عرصهء زمين چو بِساط ارم جوان * از پرتو سعادت شاه جهان‌ستان خاقان شرق و غرب كه در شرق و غرب اوست * صاحبقِران خسرو و شاه خدايگان خورشيد ملك‌پرور و سلطان دادگر * داراى دادگستر و كسراى كى نشان سلطان‌نشان عرصهء اقليم سلطنت * بالانشين مسند ايوان لا مكان اعظم جلال دولت و دين آنكه رفعتش * دارد هميشه توسن ايام زيرِ ران داراى دهر شاه شجاع آفتاب مُلك * خاقان كامگار و شهنشاه نوجوان ماهى كه شد به طلعتش افروخته زمين * شاهى كه شد به همتش افراخته زمان سيمرغِ وهم را نبود قوّت عروج * آنجا كه بازِ همّت او سازد آشيان گر در خيال چرخ فتد عكس تيغ او * از يكديگر جدا شود اجزاى توأمان حكمش روان چو باد در اطراف بر و بحر * مهرش نهان چو روح در اعضاى انس و جان اى صورت تو ملك جمال و جمال ملك * وى طلعت تو جان جهان و جهان جان تخت تو رشك مَسند جمشيد و كيقباد * تاج تو غَبْن افسر دارا و اردوان