378
10 - [ نى قصّهء آن شمع چگل بتوان گفت ]
ايضا له - 9
نى قصّهء آن شمع چگل بتوان گفت * نى حال دل « 1 » « ( 1 ) » سوختهدل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آنست كه نيست * يك دوست كه با او غم دل بتوان گفت
11 - [ اوّل به وفا مى وصالم درداد ]
ايضا له - 10
اوّل به وفا مى وصالم درداد * چون مست شدم جام جفا « 2 » را سرداد
پرآب دو ديده و پر از آتش دل * خاك ره او شدم به بادم برداد
12 - [ نى دولت دنيا به ستم مىارزد ]
ايضا له - « * » / خ /
نى دولت دنيا به ستم مىارزد * نى لذّت مستيش الم مىارزد
نه هفت هزارساله شادىّ جهان * اين محنت هفت روزه غم مىارزد
13 - [ هر دوست كه دم زد ز وفا دشمن شد ]
ايضا له - 11
هر دوست كه دم زد « 3 » ز وفا دشمن شد * هر پاك روى كه بود تردامن شد
گويند شب آبستن و اينست « 4 » عجب * كو « 5 » مرد نديد از چه آبستن شد
هامش
( 1 ) چنين است در اكثر نسخ ، الف حن : نى حال من سوختهدل ،
( 1 ) . حال خود سوختهدل
( 2 ) . جام جفا بر سر داد
* . اين رباعى را ندارد
( 3 ) . دم زد از وفا
( 4 ) . آبستن غيب است
( 5 ) . چون مرد نديد