377
6 - [ تو بدرى و خورشيد ترا بنده شدست ]
ايضا له - 5
تو بدرى و خورشيد « 1 » ترا بنده شدست * تا بندهء تو شدست تابنده شدست
زانروى كه از شعاع نور رخ تو * خورشيد منير و ماه تابنده شدست « ( 1 ) »
7 - [ هر روز دلم به زير بارى دگرست ]
ايضا له - 6
هر روز دلم به زير بارى دگرست * در ديدهء من ز هجر خارى دگرست
من جهد همىكنم قضا مىگويد * بيرون ز كفايت تو كارى دگرست
8 - [ ماهم كه رخش روشنى خور بگرفت ]
ايضا له - 8
ماهم كه رخش روشنى خور بگرفت * گرد خط او چشمهء « 2 » كوثر بگرفت
دلها همه در چاه زنخدان انداخت * وانگه سر چاه را بعنبر بگرفت
9 - [ امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت ] « 101 »
ايضا له - 7
امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت * وز بستر عافيت برون خواهم خفت
باور نكنى خيال خود را بفرست * تا درنگرد كه بىتو چون خواهم خفت
هامش
( 101 ) خط ( ر ك ف ) .
( 1 ) در مجمع الفصحا در شرح احوال قطران رباعى ذيل را كه داراى عين همان قوافى رباعى متن است و باحتمال قوى اصل و اساس آن رباعى بوده بشاعر مزبور نسبت داده است :تا بندهء آن رخان تابنده شدم * همچون سر زلفين تو تابنده شدم
در پيش تو اى نگار تا بنده شدم * چون مهر فروزنده و تابنده شدم، - در رباعى خواجه تا بندهء اوّل مركّب است از تا و بنده بمعنى عبد ، و تابندهء دوّم مانند رباعى قطران بمعنى در پيچ و تاب رفته و از غم يا از رشك بر خود پيچان شده است ، و تابندهء سوّم بمعنى فروزنده و درخشان و متلألئ ، -
( 1 ) . شمس مر ترا
( 2 ) . دامن كوثر