تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 569

مساهمون:

ص٥٦٩
374 4
زمانه گر نه زر قلب داشتى كارش * بدست آصف صاحب عيار بايستى
4 5
چو روزگار جز اين يك عزيز بيش نداشت * بعمر مهلتى از روزگار بايستى
5

31 - [ آن ميوهء بهشتى كامد به دستت اى جان ]

ايضا له - 35 1
آن ميوهء بهشتى كامد به دستت « 1 » اى جان * در دل چرا نكشتى از دست « 2 » چون بهشتى « 101 »
1 2
تاريخ اين حكايت گر از تو بازپرسند * سر جمله‌اش فروخوان از ميوهء بهشتى
2

32 - [ خسروا دادگرا شيردلا بحركفا ] « 103 »

ايضا له - 38 1
خسروا دادگرا شيردلا « 3 » بحركفا * اى جلال تو بانواع هنر ارزانى
1 2
همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد * صيت مسعودى و آوازهء شه سلطانى
2 3
گفته باشد مگرت ملهم غيب احوالم * اين « 4 » كه شد روز سفيدم چو شب ظلمانى
3 4
در سه سال آنچه بيندوختم از شاه « 5 » و وزير * همه بربود به يك‌دم فلك چوگانى
4 5
دوش در خواب چنان ديد خيالم كه سحر * گذر افتاد بر اصطبل شهم پنهانى
5 6
بسته بر آخور او استر من جو مىخورد * تيزه « 6 » « ( 1 ) » افشاند به من گفت مرا مىدانى « 102 »
6 7
هيچ تعبير نمىدانمش اين خواب كه چيست * تو بفرماى كه در فهم ندارى ثانى
7
هامش
( 101 ) مادّه‌تاريخ ( 102 ) 2 . ؟ ! ! ! ( 103 ) تملّق ( 1 ) چنين است در خ فقط ، ساير نسخ : تبره ( يا ) توبره ، ( 1 ) . كامد به دست اى جان ( 2 ) . از كف چرا بهشتى ( 3 ) . بحركفا ، شيردلا ( 4 ) . و وانكه شد روز منيرم ( 5 ) . از جاه و وزير ( 6 ) . تبره افشاند و