355 10
كه اى سالك چه در انبانه دارى * بيا دامى بنه گر دانه دارى
10 11
جوابش داد « 1 » گفتا دام دارم * ولى سيمرغ مىبايد شكارم « 101 »
11 12
بگفتا چون بدست آرى نشانش * كه از ما بىنشانست آشيانش
12 13
چو آن سرو روان شد كاروانى * چو شاخ « 2 » سرو مىكن ديدهبانى « * » « 102 »
13 14
مده جام مى و پاى گل از دست * ولى غافل مباش از دهر « 3 » سرمست « 103 »
15 15
لب سرچشمه و طرف جوئى * نم اشكىّ و با خود گفتوگوئى « 104 »
17 16
نياز من چه وزن آرد بدين ساز * كه خورشيد غنى شد كيسهپرداز
16 17
به ياد رفتگان و دوستداران * موافق گرد « 4 » با ابر بهاران « 105 »
18 18
چنان بىرحم زد تيغ « 5 » جدائى * كه گوئى خود نبودست آشنائى
19 19
چو نالان آمدت آب روان پيش * مدد بخشش از « 6 » آب ديده خويش « 106 »
20 20
نكرد آن همدم ديرين مدارا * مسلمانان مسلمانان خدا را
21 21
مگر خضر مبارك پى تواند * كه اين تنها بدان تنها رساند « 107 »
22 22
تو گوهر بين و از خرمهره بگذر * ز طرزى كان نگردد شهره بگذر « ( 1 ) »
23 23
چو من ماهىّ كلك آرم بتحرير * تو از نون و القلم مىپرس تفسير « 108 »
24
هامش
( 101 ) شكار سيمرغ
( 102 ) مراقبه
( 103 ) عبادت و ذكر عارفانه
( 104 ) اشك و زارى و گفتگوى با خود
( 105 ) ايضا گريه
( 106 ) ايضا گريه
( 107 ) پير طريقت ، وسيلهء ايصال اين تنها ( غريب ) به آن تنها ( فرد احد واحد
( 108 ) رجوع شود به تفاسير عرفانى .
( 1 ) چنين است در خ و در اغلب نسخ ديگر ( ؟ ) ، بعضى نسخ : به طرزى الخ ، نص : به طرزى كو نگردد شهره بگذر ،
( 1 ) . جوابش داد و
( 2 ) . ز تاك سرو
* . بعد از بيت 13 ، اين بيت را افزوده است :برفت و طبع خوش باشم حزين كرد * برادر با برادر كى چنين كرد14
( 3 ) . دهر بدمست
( 4 ) . موافق گشته
( 5 ) . زخم جدايى
( 6 ) . ز آب