357 6
بده تا به رويت گشايند باز * در كامرانىّ و عُمر دراز
6 7
بده ساقى آن مى كزو جام جم * زند لاف بينائى اندر عدم
7 8
به من ده كه گردم بتأييد جام * چو جم آگه از سرّ عالم تمام « 101 »
8 9
دم از سير اين دير ديرينه زن * صلائى به شاهان پيشينه زن
9 10
همان منزلست اين جهان خراب * كه ديدست ايوان افراسياب « 102 »
10 11
كجا راى پيران لشكركشش * كجا شيده آن ترك خنجركشش « 103 »
11 12
نه تنها شد ايوان و قصرش به باد * كه كس دخمه نيزش ندارد به ياد
12 13
همان مرحلهست اين بيابان دور * كه گم شد درو لشكر سلم و تور
13 14
بده ساقى آن مى كه عكسش ز جام * بكيخسرو و جم فرستد پيام « * »
- 15
چه خوش گفت جمشيد با تاج و گنج * كه يك جو نيرزد سراى سپنج « 104 »
14 16
بيا ساقى آن آتش تابناك * كه زردشت مىجويدش زير خاك « 105 »
15 17
به من ده كه در كيش رندان مست * چه آتشپرست و چه دنياپرست « 106 »
16 18
بيا ساقى آن بكر مستور مست * كه اندر خرابات دارد نشست
17 19
به من ده كه بدنام خواهم شدن * خراب مى و جام خواهم شدن « 107 »
18
هامش
( 101 ) مى و رازگشايى
( 102 ) بىاعتبارى دنيا
( 103 ) شايد [ شيده ] اسم خاص است ؟
( 104 ) بىاعتبارى دنيا
( 105 ) زردشت
( 106 ) آتشپرستى ( انتقاد )
( 107 ) بدنامى
* . اين بيت را ندارد