353 2
هش دار كه گر وسوسهء عقل « 1 » كنى گوش * آدمصفت از روضهء رضوان بدرآئى « 101 » 8
2 3
شايد كه به آبى فلكت دست نگيرد * گر تشنهلب از چشمهء حيوان بدرآئى
3 4
جان مىدهم از حسرت ديدار تو چون صبح * باشد كه چو خورشيد درخشان بدرآئى « 102 »
4 5
چندان « 2 » چو صبا بر تو گمارم دم همّت * كز غنچه چو گل خرّم و خندان بدرآئى « 103 »
5 6
در تيرهشب هجر تو جانم بلب آمد * وقتست كه همچون مه تابان بدرآئى
6 7
بر « 3 » رهگذرت بستهام از ديده دو صد جوى * تا بو كه تو چون سرو خرامان بدرآئى
7 8
حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مهرو « 4 » * بازآيد و از كلبهء احزان بدرآئى
8
495 [ مى خواه و گلافشان كن از دهر چه مىجوئى ] « 104 »
486 1
مى خواه و گلافشان كن از دهر چه مىجوئى « 5 » * اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه مىگوئى
1 2
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقى را * لب گيرى و رخ بوسى مى نوشى و گل بوئى
2 3
شمشاد خرامان كن واهنگ گلستان كن * تا سرو بياموزد از قدّ تو دلجوئى
3 4
تا غنچهء خندانت دولت به كه خواهد داد * اى شاخ گل رعنا از بهر كه مىروئى
4 5
امروز كه بازارت پرجوش خريدارست * درياب و بنه گنجى از مايهء نيكوئى
6 6
چون شمع نكوروئى « 6 » در رهگذر بادست * طرف هنرى بربند از شمع نكوروئى
5
هامش
( 101 ) آدم و وسوسهء عقل ( ر ك ف ) .
( 102 ) با اينكه مخاطب دل است ، منظور حقيقت است كه در دل نهان است [ انسان قبل الدّنيا ] ( ر ك ف ) .
( 103 ) [ گل مراد شكفتن ] ( ر ك ف ) .
( 104 ) غزل ساده و فوق متوسط
( 1 ) . وسوسهء نفس
( 2 ) . تا كى چو صبا
( 3 ) . بر خاك درت بستهام
( 4 ) . يوسف مهروى
( 5 ) . چه مىجوئى ( « ئى » در تمام مصراعهاى دوم ، به صورت « يى » نوشته شده )
( 6 ) . بر رهگذر باد