تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 544

مساهمون:

ص٥٤٤
351

492 [ سلامى چو بوى خوش آشنائى ] « 110 »

483 1
سلامى چو بوى خوش آشنائى « 1 » * بدان « 2 » مردم ديدهء « ( 1 ) » روشنائى
1 2
درودى چو نور دل پارسايان * بدان شمع خلوتگه پارسائى « 101 » « 102 »
2 3
نمىبينم از همدمان هيچ بر جاى * دلم خون شد از غصّه ساقى كجائى
3 4
ز كوى مغان رخ مگردان كه آنجا * فروشند مفتاح مشكل‌گشائى « 103 »
4 5
عروس جهان گرچه در حدّ حسنست * ز حد مىبرد شيوهء بىوفائى « 104 »
7 6
دل خستهء من گرش همّتى هست * نخواهد ز سنگين‌دلان موميائى
8 7
مى صوفىافكن كجا مىفروشند * كه در تابم از دست زهد ريائى « 105 »
5 8
رفيقان چنان عهد صحبت شكستند * كه گوئى « 3 » نبودست خود آشنائى « 106 »
6 9
مرا گر تو بگذارى اى نفس طامع * بسى پادشائى « 4 » « ( 2 ) » كنم در گدائى « 107 »
9 10
بياموزمت كيمياى سعادت * ز هم‌صحبت بد جدائى جدائى « 108 »
10 11
مكن حافظ از جور دوران شكايت * چه دانى تو اى بنده كار خدائى « 109 »
11

493 [ اى پادشه خوبان داد از غم تنهائى ] « 111 »

484 1
اى پادشه خوبان داد از غم تنهائى « 5 » * دل بىتو بجان آمد وقتست كه بازآئى
1
هامش
( 101 ) نور دل پارسايان و خلوتگه پارسايى ( 102 ) دو بيت به‌استثناى مصراع دوم فوق‌العاده لطيف است . ( 103 ) پير و مرشد ( 104 ) حسن جهان ، و بىوفايى آن ( 105 ) زهد ريايى ( ر ك ف ) . ( 106 ) شكايت از رفيقان ( 107 ) گدايى ( ر ك ف ) . ( 108 ) همنشين بد ( 109 ) خشنودى و تسليم به قسمت الهى و عدم اعتراض به جريان خلقت ( ر ك ف ) . ( 110 ) عرفانى متوسط ( 111 ) عرفانى عالى ( 1 ) چنين است در جميع نسخ خطّى موجود نزد اينجانب : بعضى نسخ چاپى : مردم ديده را ، ( 2 ) نخ ى : پادشاهى ، ( 1 ) . آشنائى ( « ئى » در تمام مصراعهاى دوم به صورت « يى » آمده است ) ( 2 ) . بر آن ( 3 ) . گويى ( 4 ) . پادشاهى ( 5 ) . تنهايى ( « ئى » در تمام مصراعهاى دوم به شكل « يى » نوشته شده )