350 2
اميد « 1 » هست كه منشور عشقبازى من * از آن كمانچهء ابرو رسد به طغرائى « 106 » « ( 1 ) » « 101 »
4 3
سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت * در آرزوى سر و چشم مجلسآرائى
3 4
مكدّرست دل آتش بخرقه خواهم زد * بيا ببين كه كرا « ( 2 ) » مىكند تماشائى « 102 »
5 5
بروز واقعه تابوت ما ز سرو كنيد * كه مىرويم به داغ بلندبالائى « 103 »
6 6
زمام دل به كسى دادهام من درويش * كه نيستش به كس از تاج و تخت پروائى
2 7
در آن مقام كه خوبان ز غمزه تيغ زنند « 2 » * عجب مدار سرى اوفتاده در پائى
7 8
مرا كه از رخ او ماه در شبستانست * كجا بود بفروغ ستاره پروائى
9 9
فراق و وصل چه باشد رضاى دوست طلب « 104 » * كه حيف باشد ازو غير او تمنّائى « 105 »
8 10
درر ز شوق برآرند ماهيان به نثار * اگر سفينهء حافظ رسد « 3 » به دريائى
10
هامش
( 101 ) طغرا
( 102 ) كه را مىكند - تركيب ضعيف ( ر ك ف ) .
( 103 ) انجوى : «كه مردهايم به داغ بلندبالايى» . نسخة پژمان : «كه مىرويم به ياد بلندبالائى .» ( 104 ) مقام رضا ، ما فوق وصل و هجران
( 105 ) حيف باشد از او غير او تمنّايى ( مقايسه شود با شعر سعدى :خلاف طريقت بود كاوليا * تمنّا كنند از خدا جز خدا) ( 106 ) كلمهء « طغرا »
( 1 ) منشور بمعنى فرمان پادشاهى مهر ناكرده است ( منتهى الارب ) و طغرا عبارت بوده از چند خطّ قوسى تو در توى متوازى شامل نام و القاب سلطان وقت كه در بالاى فرامين به طرز مخصوصى رسم مىكردهاند و علامت صحّه و امضاى فرمان بوده است ، و « رسد به طغرائى » در بيت خواجه يعنى به صحّه برسد و به امضا و توقيع موشّح گردد ، و چون طغرا به شكل كمان بوده لهذا شعرا غالبا ابرو و كمان و هلال را بدان تشبيه مىكردهاند ، خواجه گويد در غزل ديگر :مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز * طغرانويس ابروى مشكين مثال تو( مثال نيز بمعنى فرمان پادشاهى است ) ، و نيز گويد :هلالى شد تنم زين غم كه با طغراى ابرويش * كه باشد مه كه بنمايد ز طاق آسمان ابرو، -
( 2 ) كرا كردن بكسر كاف اوّل بمعنى كرايه كردن و ارزيدن و لايق بودن است يعنى به يك تماشا مىارزد و لايق است ، و منوچهرى اين كلمه را « كرى كردن » به امالهء الف استعمال كرده است آنجا كه گفته :از حكيمان خراسان كو شهيد و رودكى * بو شكور بلخى و بو الفتح بستى هكذى
گو بيائيد و ببينيد اين شريف ايّام ما * تا كند هرگز شما را شاعرى كردن كرى، ( 1 ) . زهى خيال كه
( 2 ) . تيغ كشند
( 3 ) . حافظ برى به دريايى