346 9
ساقى مگر وظيفهء حافظ زياده داد * كاشفته گشت طرّهء دستار مولوى
9
487 [ اى بىخبر بكوش كه صاحبخبر شوى ] « 112 » « 113 »
478 1
اى بىخبر بكوش كه صاحبخبر شوى * تا راهرو نباشى كى راهبر شوى « 101 »
1 2
در مكتب حقايق پيش اديب عشق * هان اى پسر بكوش كه روزى پدر شوى « 102 »
2 3
دست از مس وجود چو مردان ره بشوى * تا كيمياى عشق بيابىّ و زر شوى « 103 »
3 4
خواب و خورت ز مرتبهء خويش دور كرد * آنگه رسى به خويش كه بىخواب و خور شوى « 104 »
4 5
گر نور عشق حق بدل و جانت اوفتد * باللّه كز آفتاب فلك خوبتر شوى « 105 »
5 6
يكدم غريق بحر خدا شو گمان مبر * كز آب هفت بحر به يك موى تر شوى « 106 »
6 7
از پاى تا سرت همه نور خدا شود * در راه ذوالجلال چو بىپا و سر شوى « 107 »
7 8
وجه خدا اگر شودت منظر نظر * زين پس شكى نماند كه صاحب نظر شوى « 108 »
8 9
بنياد هستى تو چو زير و زبر شود * در دل مدار هيچ كه زير و زبر شوى « 109 »
9 10
گر در سرت هواى وصالست حافظا * بايد كه خاك درگه اهل هنر شوى « 110 »
10
488 [ سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهى ] « 114 »
479 1
سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهى « 111 » * گفت بازآى كه ديرينهء اين درگاهى
1
هامش
( 101 ) آگاهى عرفانى
( 102 ) خدمت ولىّ و قطب تا رسيدن به مقام ولايت
( 103 ) فنا
( 104 ) رياضت و تزكيهء نفس
( 105 ) بقاء باللّه
( 106 ) مقام اعتصام و جلو افتادن از گناه
( 107 ) ايضا بقاء باللّه
( 108 ) ايضا آگاهى عرفانى
( 109 ) بقاء بعد الفناء
( 110 ) خدمت ولىّ و قطب
( 111 ) هاتف ميخانه ( ر ك ف ) .
( 112 ) عرفانى بسيار عالى
( 113 ) يكدست و در عين حال ساده و غير رمزى و از محكمات ديوان حافظ رك ص 97 . ايضا ص 27 .
( 114 ) عرفانى عالى و مفسر