344 9
سخنى « 1 » « ( 1 ) » بىغرض از بندهء مخلص بشنو * اىكه منظور بزرگان حقيقت بينى
7 10
نازنينى « 2 » چو تو پاكيزهدل « 3 » و پاكنهاد * بهتر آنست كه با مردم بد ننشينى
10 11
سيل اين اشك روان صبر « 4 » و دل حافظ برد * بلغ الطّاقة يا مقلة عينى بينى « ( 2 ) »
11 12
تو بدين نازكى و سركشى « 5 » اى شمع چگل * لايق بندگى « ( 3 ) » خواجه جلال الدّينى « 101 »
12
485 [ ساقيا سايهء ابرست و بهار و لب جوى ] « 104 »
476 1
ساقيا سايهء ابرست و بهار و لب جوى * من نگويم چه كن ار اهل دلى خود تو بگوى
1 2
بوى يكرنگى ازين نقش نمىآيد خيز * دلق آلودهء صوفى به مى ناب بشوى
2 3
سفلهطبعست جهان بر كرمش تكيه مكن * اى جهانديده ثبات قدم از سفله مجوى
3 4
دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر « 102 » * از در عيش درآ و به ره عيب مپوى « 103 »
7 5
شكر آن را كه دگر بازرسيدى به بهار * بيخ نيكى بنشان و ره تحقيق بجوى « ( 4 ) »
5 6
روى جانان طلبى آينه را قابل ساز * ورنه « 6 » هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روى
6
هامش
( 101 ) مدح خواجه جلال الدين
( 102 ) پند و اندرز
( 103 ) عيش دنيوى ( ر ك ف ) .
( 104 ) عرفانى عالى
( 1 ) چنين است در خ س و سودى ، ساير نسخ : سخن ،
( 2 ) بلغ الطاقة يعنى طاقتم رسيد يعنى به آخر رسيد ، سعدى گويد :طاقت برسيد و هم نگفتم * عشقت كه ز خلق مىنهفتم، - و بينى بكسر باء امر حاضر مفرد مؤنث است از بان يبين بمعنى جدا شدن و دور شدن ، يعنى طاقتم به آخر رسيد از گريه اى چشم من دور شو و جدا شو از من ،
( 3 ) چنين است در خ س ، بعضى نسخ : بزمگه
( 4 ) چنين است در ت ط حم ، خ و سودى : گل توفيق به بوى ، ساير نسخ اين بيت را ندارند ،
( 1 ) . سخن بىغرض
( 2 ) . پارسايى چو تو پاكيزه
( 3 ) . پاكيزهدل پاكنهاد
( 4 ) . صبر دل
( 5 ) . نازكى و دلكشى اى مايهء ناز
( 6 ) . زانكه هرگز