343 11
نه حافظ را حضور درس « 1 » خلوت « ( 1 ) » « 101 » * نه دانشمند را علماليقينى
11
484 [ تو مگر بر لب آبى بهوس بنشينى ] « 102 »
475 1
تو مگر بر لب آبى بهوس بنشينى « ( 2 ) » * ورنه هر فتنه كه بينى همه از خود بينى
1 2
به خدائى كه توئى بندهء بگزيدهء او * كه برين چاكر ديرينه كسى نگزينى
2 3
گر امانت به سلامت ببرم باكى نيست * بىدلى « 2 » سهل بود گر نبود بىدينى
6 4
ادب و شرم ترا خسرو مهرويان كرد * آفرين بر تو كه شايستهء صدچندينى
3 5
عجب از لطف تو اى گل كه نشستى « 3 » با خار * ظاهرا مصلحت وقت در آن مىبينى
5 6
صبر بر جور رقيبت چكنم گر نكنم * عاشقان را نبود چاره بهجز مسكينى
4 7
باد « 4 » صبحى به هوايت ز گلستان برخاست « ( 3 ) » * كه تو خوشتر ز گل و تازهتر از نسرينى
8 8
شيشهبازىّ سرشكم نگرى از چپ و راست * گر برين منظر بينش نفسى بنشينى
9
هامش
( 101 ) درس خلوت ، الهام و اشراق
( 102 ) ساده و متوسط
( 1 ) چنين است در اغلب نسخ بدون واو عاطفه ، ق ر و سودى : درس و خلوت ( با واو عطف ) ،
( 2 ) چنين است باثبات فعل در جميع نسخ خطّى كه نزد اينجانب موجود است از قديم و جديد بدون استثناء بعضى نسخ چاپى : ننشينى ( با نون ) ، و آن تحريف است ظاهرا ، و مقصود شعر واضح است يعنى اگر خواهى كه فتنهء كه در جهان از برخاستن خود برپاكردهء بنشيند بايد لحظهء بر لب آبى بهوس بنشينى ورنه يعنى اگر برخيزى هر فتنهء كه بينى همه از خود بينى ، و اين مضمونى است بسيار شايع نزد شعرا ، سعدى گويد :بنشين يك نفس اى فتنه كه برخاست قيامت * فتنهها درنبشيند چو تو در حال قيامى، و نيز گويد :اى آتش خرمن عزيزان بنشين كه هزار فتنه برخاست، -
( 3 ) چنين است در خ ق س ، بعضى نسخ بجاى اين مصراع :حيفم آيد كه خرامى به تماشاى چمن ،( 1 ) . درس و خلوت
( 2 ) . بىدلى سهل گر از پى نبود
( 3 ) . كه نشينى با خار
( 4 ) .حيفم آيد كه خرامى به تماشاى چمن