341 3
گر از آن آدميانى كه بهشتت هوسست * عيش با آدمئى « 1 » چند پرىزاده كنى
3 4
تكيه بر جاى بزرگان نتوان زد به گزاف * مگر اسباب بزرگى همه آماده كنى
4 5
اجرها باشدت اى خسرو شيريندهنان * گر نگاهى سوى فرهاد دلافتاده كنى
5 6
خاطرت كى رقم فيض پذيرد هيهات * مگر از نقش پراگنده ورق ساده كنى « 101 »
6 7
كار خود گر بكرم « ( 1 ) » بازگذارى حافظ * اىبسا عيش كه با بخت خداداده كنى
7 8
اى صبا بندگى خواجه جلال الدّين كن * كه جهان پُرسمن و سوسن آزاده كنى « 102 »
8
482 [ اى دل به كوى عشق گذارى نمىكنى ] « 105 »
473 1
اى دل به كوى عشق گذارى نمىكنى * اسباب جمع دارى و كارى نمىكنى
1 2
چوگان حكم « 2 » در كف و گوئى نمىزنى * باز ظفر بدست « 3 » و شكارى نمىكنى
2 3
اين خون كه موج مىزند اندر جگر ترا * در كار رنگ و بوى « 4 » نگارى نمىكنى
5 4
مشكين از آن نشد دم خُلقت كه چون صبا * بر خاك كوى دوست گذارى نمىكنى
6 5
ترسم كزين چمن نبرى آستين گل * كز گلشنش تحمّل خارى نمىكنى « 103 »
7 6
در آستين جان « 5 » تو صد نافه مدرجست « 104 » * وان را فداى طرّهء يارى نمىكنى
4
هامش
( 101 ) تصفيهء نفس از تفرّق و نقش پراكنده ( ر ك ف ) .
( 102 ) مدح خواجه جلال الدين
( 103 ) توأم بودن غم و نشاط در جهان ( ر ك ف ) .
( 104 ) انسان از نظر عرفان ( ر ك ف ) .
( 105 ) موعظه عرفانى عالى و ضد جرىگرى
( 1 ) چنين است در خ نخ ر و سودى : ساير نسخ : به خدا ،
( 1 ) . با آدميى
( 2 ) . چوگان كام
( 3 ) . بازى چنين
( 4 ) . رنگ روى نگارى
( 5 ) . در آستين كام تو