332 7
آدمى در عالم خاكى نمىآيد بدست * عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى « 101 »
8 8
خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندى دهيم * كز نسيمش بوى جوى موليان « ( 1 ) » آيد همى
3 9
گريهء حافظ چه سنجد پيش استغناى عشق « 102 » * كاندرين دريا « 1 » نمايد هفت دريا شبنمى
9
471 [ ز دلبرم كه رساند نوازش قلمى ] « 108 »
462 1
ز دلبرم كه رساند نوازش قلمى * كجاست پيك صبا گر همىكند كرمى
1 2
قياس كردم و تدبير عقل در ره عشق * چو شبنمى است كه بر بحر مىكشد رقمى « 103 »
2 3
بيا كه خرقهء من گرچه رهن ميكدههاست * ز مال وقف نبينى بنام من درمى « 104 »
3 4
حديث چون و چرا درد سر دهد اى دل * پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمى « 105 »
10 5
طبيب راهنشين درد عشق نشناسد * برو بدست كن اى مردهدل مسيحدمى « 106 »
8 6
دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم « 107 » * به آنكه بر در ميخانه بركشم « 2 » علمى
5 7
بيا كه وقتشناسان دو كون بفروشند « ( 2 ) » * به يك پياله مى صاف و صحبت صنمى
6
هامش
( 101 ) آدمى و عالمى ديگر
( 102 ) استغناى عشق
( 103 ) عقل و عشق ( ر ك ف ) .
( 104 ) مال وقف
( 105 ) چون و چرا - عقل و عشق
( 106 ) طبيب جسم و طبيب روح
( 107 ) ؟ نفرت از ريا و سالوس
( 108 ) عرفانى عالى
( 1 ) چنين است در شرح سودى و غالب نسخ چاپى ، و همين صواب است و اشاره است بمطلع قصيده معروف رودكى :بوى جوى موليان آيد همى * ، بوى يار مهربان آيد همى، در ساير نسخ اين كلمه بكلّى محرّف است و جوى موليان ضياعى بودهست در بيرون شهر بخارا بسيار با نزهت و ملوك سامانيّه در آنجا كاخها و بوستانها ساخته بودهاند ( رجوع شود به چهار مقالهء نظامى عروضى سمرقندى چاپ ليدن ص 33 و 160 ) ،
( 2 ) چنين است در جميع نسخ مگر خ كه « نفروشند » دارد با نون ،
( 1 ) . كاندرين طوفان نمايد
( 2 ) . بر در ميخانه بركنم