335 6
با دعاى شبخيزان اى شكردهان مستيز « 101 » * در پناه يك اسمست خاتم سليمانى
6 7
پند عاشقان بشنو وز در طرب بازآ « 102 » « 1 » * كاينهمه نمىارزد شغل عالم فانى
3 8
يوسف عزيزم رفت اى برادران رحمى * كز غمش عجب بينم « 2 » حال پير كنعانى
7 9
پيش زاهد از رندى دم مزن كه نتوان گفت * با طبيب نامحرم حال درد پنهانى
4 10
مىروىّ و مژگانت خون خلق مىريزد * تيز مىروى جانا ترسمت فرومانى
9 11
دل ز ناوك چشمت گوش داشتم « ( 1 ) » ليكن * ابروى كماندارت مىبرد به پيشانى « ( 2 ) »
10
هامش
( 101 ) دعاى شبخيزان ( ر ك ف ) .
( 102 ) منع از طرب ! !
( 1 ) گوش داشتن بمعنى نگاه داشتن و محفوظ داشتن و محافظت كردن است ( برهان و بهار عجم ) خواجه در غزلى ديگر فرموده :داور دين شاه شجاع آنكه كرد * روح قدس حلقهء امرش به گوشاى ملك العرش مرادش بده * وز خطر چشم بدش دار گوش، سعدى گويد در قصيدهء در مدح شيراز :بذكر و فكر و عبادت بروح شيخ كبير * به حق روزبهان و به حق پنج نمازكه گوش دار تو اين شهر نيك مردان را * ز دست ظالم بددين و كافر غمّاز، و نيز گفته : دونان نخورند و گوش دارند گويند اميد به كه خورده روزى بينى بكام دشمن زر مانده و خاكسار مرده ( قافيهء خورده با مرده چنان كه در وهلهء اول ممكن است توهم رود غلط نيست چه حرف روى يعنى دال متحرك است و از قبيل قافيه بستن مستى و خودپرستى است با تندرستى و چستى در غزل خواجه شمارهء 434 ، و قافيهء بهشتى و زرتهشتى و مشتى با دشتى در ابيات مشهور دقيقى ، بلى اگر روى ساكن مىبود يعنى بجاى خورده و مرده خورد و مرد مىبود اجماعا جايز نبود ، رجوع شود براى تفصيل اين مسئله بالمعجم فى معايير اشعار العجم چاپ ليدن ص 210 و 242 ) ، -
( 2 ) پيشانى بمعنى شوخى و بىشرمى و سختروئى و قوّت و صلابت است ( برهان و بهار عجم ) ، سعدى گويد :نشايد برد سعدى جان ازين كار * مسافر تشنه و جلّاب مسمومچو آهن تاب آتش مىنيارد * چرا بايد كه پيشانى كند موم، سلمان گويد :غمزه و چشم تو شوخاند ولى آمدهاند * ابروان تو به پيشانى از ايشان بر سر، مولوى گويد :رستم من از خوف و رجا * عشق از كجا شرم از كجا
اى خاك بر شرم و حيا هنگام پيشانى است اين. ( 1 ) . بازآى
( 2 ) . عجب ديدم