331 8
و ان دعيت بخلد و صرت ناقض عهد * فما تطيب نفسى و ما استطاب منامى « ( 1 ) »
8 9
اميد هست كه زودت ببخت نيك ببينم * تو شاد گشته به فرماندهى و من بغلامى
9 10
چو سلك درّ خوشابست شعر نغز « ( 2 ) » تو حافظ * كه گاه لطف سبق مىبرد ز نظم نظامى « 101 »
10
470 [ سينه مالامال دردست اىدريغا مرهمى ] « 104 »
461 1
سينه مالامال دردست اىدريغا مرهمى * دل ز تنهائى بجان آمد خدا را همدمى
1 2
چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو * ساقيا جامى به من ده تا بياسايم دمى
2 3
زيركى را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت * صعبروزى بوالعجبكارى « ( 3 ) » پريشانعالمى
4 4
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل * شاه تركان فارغست از حال ما كو رستمى
5 5
در طريق عشقبازى امن و آسايش بلاست * ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمى « 102 »
6 6
اهل كام و ناز را در كوى رندى راه نيست « 103 » * رهروى بايد جهانسوزى نه خامى بىغمى
7
هامش
( 101 ) نظامى
( 102 ) درد مطلوب
( 103 ) اهل كام را در رندى راه نيست ( تفسير بسيار خوب براى « رندى » ) همچنان كه در صفحهء 281 « زهد مذموم حافظ » تفسير شده است و « عيش » در ص 342 تفسير شده است ( ر ك ف ) .
( 104 ) عرفانى عالى
( 1 ) حاصل معنى بيت آنكه « اگر مرا به بهشت دعوت كنند در صورتى كه يعنى به شرط اينكه عهد دوستى را بشكنم هرگز نفس من بدان راضى نخواهد شد و هرگز خواب خوش براى من ميسّر نخواهد گرديد ، - و ناگفته نگذريم كه « استطاب » به اين معنى در عربى متعدّى است و اينجا لازما استعمال شده است و در همهء نسخ موجوده به همين نحو است و توجيه اين فقره براى من ممكن نشد ،
( 2 ) چنين است در ر ، ساير نسخ : نظم خوب تو ، يا : نظم پاك تو ، يا : نظم شعر تو ،
( 3 ) نخ : بلعجب ،