321
458 [ اى دل آن دم كه خراب از مى گلگون باشى ] « 105 »
449 1
اى دل آن دم كه خراب « 1 » از مى گلگون باشى * بىزر و گنج به صد حشمت قارون باشى « 101 »
1 2
در مقامى كه صدارت به فقيران بخشند * چشم دارم كه بجاه از همه افزون باشى
2 3
در ره منزل ليلى كه خطرهاست در آن « ( 1 ) » * شرط اوّلقدم آنست كه مجنون باشى « 102 »
3 4
نقطهء عشق نمودم به تو هان سهو مكُن * ورنه چون بنگرى از دايره بيرون باشى
4 5
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش * كى روى ره ز كه پرسى چه كنى چون باشى
5 6
تاج شاهى طلبى گوهر ذاتى بنماى * ور خود از تخمهء « 2 » « ( 2 ) » جمشيد و فريدون باشى
6 7
ساغرى نوش كن و جرعه بر افلاك فشان * چند و چند از غم ايّام جگرخون باشى
7 8
حافظ از فقر مكن ناله كه گر شعر اينست * هيچ خوشدل نپسندد كه تو محزون باشى
8
459 [ زين خوش رقم كه بر گل رخسار مىكشى ] « 106 »
450 1
زين « 3 » خوش رقم كه بر گل رخسار مىكشى * خط بر صحيفهء گل و گلزار مىكشى « 103 »
1 2
اشك حرمنشين نهانخانهء مرا * زانسوى هفت پرده « ( 3 ) » به بازار مىكشى
2 3
كاهل روى چو باد صبا را به بوى زلف * هردم « 4 » بقيد سلسله در كار مىكشى « 104 »
3 4
هردم به ياد آن لب ميگون و چشم مست * از خلوتم به خانهء خمّار مىكشى
4
هامش
( 101 ) ولايت عرفانى
( 102 ) جنون عشق ، شرط راه
( 103 ) در اين بيت نيز مانند بيت صفحه 272 « زن » توصيف شده است .
( 104 ) ؟
( 105 ) عرفانى عالى
( 106 ) ساده و متوسط
( 1 ) م : بجان ،
( 2 ) بعضى نسخ : گوهر ،
( 3 ) يعنى هفت طبقه پردههاى چشم ، رجوع شود براى تعداد اسامى آنها به غياث اللغات در عنوان « هفت پردهء چشم » و بهار عجم در عنوان « هفت طبقه »
( 1 ) . خراب مى گلگون
( 2 ) . از گوهر جمشيد
( 3 ) . اين خوش رقم
( 4 ) . شيرين به قيد و سلسله