320 2
چراغ ديدهء شبزندهدار من گردى « 101 » * انيس خاطر امّيدوار من باشى
2 3
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند * تو در ميانه خداوندگار من باشى
3 4
از آن عقيق كه خونيندلم ز عشوهء او * اگر كنم گلهء « 1 » غمگسار من باشى
4 5
در آن چمن كه بتان دست عاشقان گيرند * گرت ز دست برآيد نگار من باشى
5 6
شبى به كلبهء احزان عاشقان آئى * دمى انيس دل سوكوار « ( 1 ) » من باشى « * »
- 7
شود غزالهء خورشيد صيد لاغر من * گر آهوئى چو تو يكدم شكار من باشى
6 8
سه بوسه كز دو لبت كردهء « 2 » وظيفهء من * اگر ادا نكنى قرضدار من باشى
7 9
من اين مراد ببينم به خود كه نيمشبى * بجاى اشك روان در كنار من باشى
8 10
من ار چه حافظ شهرم جوى نمىارزم « 102 » * مگر تو از كرم خويش يار من باشى
9
هامش
( 101 ) شبزندهدارى حافظ ( ر ك ف ) .
( 102 ) حافظ شهر
( 1 ) سوك بضمّ سين بمعنى ماتم و مصيبت ظاهرا با كاف عربى است چه در فرهنگ سرورى آن را در باب سين با كاف تازى ذكر كرده است قبل از باب سين با كاف فارسى ، و علاوه برين رودكى در دوبيتى كه در فرهنگ اسدى ( چاپ آقاى اقبال ص 283 - 284 ) مذكور است آن را با « ملوك » قافيه بسته است ، ولى در فرهنگهائى كه در هند تأليف شده است از قبيل جهانگيرى و غياث اللغات و مؤيّد الفضلاء اين كلمه را با كاف فارسى ضبط كردهاند و ظاهرا اين تلفّظ تلفّظ هندى بايد باشد ، -
( 1 ) . كنم گلهاى
( * ) . اين بيت را ندارد
( 2 ) . كردهاى وظيفهء